تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 496

مساهمون:

ص٤٩٦

چون شب سيصد و شصت و پنجم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملكزاده قصد بلاد روم كرده ، همىرفت و نشان همىپرسيد . اتفاقا بكاروانسرائى فرود آمد و جمعى از بازرگانان را ديد كه نشسته ، حديث ميكنند . بايشان نزديك نشسته ، بشنيد كه يكى از ايشان ميگفت كه : چيزى عجب ديده‌ام . گفتند : چه ديده ؟ گفت : بفلان شهر اندر بودم . از مردمان شهر شنيدم كه روزى ملك آن شهر بنخجيرگاه رفته ، بمرغزارى گذشته بود و در آنجا مردى را با دختركى در پهلوى اسب آبنوسين ايستاده يافته . و آن مرد ، بسى زشت و دخترك بسيار خوبروى بوده است . و اما اسب آبنوسين ، صورت عجيب و صنعت غريب داشته است . حاضران از آن مرد پرسيدند كه : ملك بايشان چه كرده بود ؟ بازرگان گفت : ملك ، آن مرد زشت‌منظر را گرفته ، از حالت دخترك جويان شده . او را دعوى اين بوده است كه اين دخترك ، مرا زن و دختر عمّ است . ولى دخترك ، سخن او را تصديق نكرده ، او را بدروغ و بهتان نسبت داده و گفته بود كه مرا بحيلت بدست آورده . پس ملك ، دخترك را ازو گرفته ، او را بزندان اندر كرده است و اما اسب آبنوسين را ندانم كه چه كار كرده‌اند . ملكزاده چون اين سخن از بازرگان بشنيد ، بنزديك او رفته ، بتلطف و نرمى با او سخن گفت و از نام شهر و نام ملك شهر بپرسيد . و نام شهر و نام ملك شهر را ياد گرفت و آن شب را بنشاط و سرور بروز آورد . چون روز برآمد ، از آن شهر بيرون آمده ، روان شد و همىرفت تا بدان شهركه بازرگان گفته بود ، برسيد . چون خواست كه به شهر درآيد ، دربانان ، او را گرفته ، در پيشگاه ملك حاضر آوردند تا ملك از حالت او بازپرسد و سبب آمدن او را بدان شهر بداند و اگر خداوند صنعتى باشد ، صنعت او بشناسد . و ملك را عادت همين بوده است . و چون آمدن ملكزاده بدان شهر ، هنگام شام بود ، در آن وقت فرصت حاضر آمدن به پيشگاه ملك نشد . دربانان ، او را بزندان
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 496 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى