تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
سودمندترم . چون دخترك اين سخن بشنيد ، طپانچه بر رخسار زد و آواز بناله بلند كرده ، گفت : واى بر من . نه حبيب بدست آوردم و نه نزد پدر و مادرم بماندم . پس دخترك از اين حادثه سخت بگريست . و حكيم ، او را هميبرد تا ببلاد روم برسيدند . بمرغزارى خرم فرود آمدند . و آن مرغزار به شهر نزديك بود و آن شهر ، ملكى داشت بلندپايه . اتفاقا در آن روز ، ملك از بهر نخجير بيرون آمده ، بر آن مرغزار بگذشت . حكيم را ديد كه با دختركى در پهلوى اسب آبنوسين ايستاده‌اند . غلامان ملك بايشان گرد آمدند . حكيم را با دختر بگرفتند و اسب آبنوسين را برداشته ، در پيش ملك حاضر آوردند . ملك چون زشتىمنظر حكيم و خوبروئى دخترك را نظاره كرد ، به دختر گفت : اى خوبروى ، اين شيخ را با تو چه نسبت است ؟ حكيم بجواب مبادرت كرده ، گفت : اين زن من و دختر عمّ منست . دختر گفت : اى ملك ، دروغ همىگويد . به خدا سوگند او شوهر من نيست و من او را نشناسم . او مرا بحيلت گرفته . چون ملك مقالت دخترك بشنيد ، بآزردن حكيم بفرمود . او را چندان بزدند كه به هلاكت نزديك شد . پس از آن ملك بفرمود او را برداشته ، در شهر بزندان اندر كنند . و ملك ، دخترك را با صورت اسب با خود بياورد . ولى خاصيت اسب نمىدانست . حكيم را با دخترك ، كار بدينگونه شد . و اما ملكزاده چون از دختر ملك نوميد شد ، لباس سفر پوشيده ، از پى ايشان روان گشت . از شهرى بشهرى همىرفت و از اسب آبنوسين همىپرسيد . اثرى از حكيم و دخترك نمىيافت . پس از آن به شهر صنعا كه شهر پدر دخترك بود ، برفت و از دخترك جويان شد . خبرى نشنيد و پدر دخترك را محزون يافت . و از آنجا بازگشته ، قصد بلاد روم كرد و همىرفت و سراغ همىگرفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .