من بفرستد ؟ حكيم از سخن او بخنديد و به او گفت : اى خاتون ، ملكزاده مرا برسالت اختصاص نداد ، مگر بسبب زشتى منظر من . كه او بسى محبت با تو داشت . رشك آورد كه ديگرى را بفرستد . و گرنه ملكزاده را مملوكان و خادمان و غلامان ، چندين هستند كه در شمار نيايند . دختر ملك اين سخن را باور كرد و راست پنداشت و با او برخاست .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و شصت و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، دخترك سخن او را راست پنداشت . در حال برخاست و به او گفت : اى پدر ، چه آوردهء كه سوار شوم ؟ حكيم گفت : اى خاتون ، اسبى كه با او بيامدى ، سوار شو . دختر ملك گفت : من تنها بر آن اسب نتوانم سوار شد .
حكيم از سخن او تبسم كرد و به او گفت : من با تو سوار شوم . پس حكيم سوار شد و او را سوار كرده ، محكم بست . و او نميدانست كه چه قصد دارد . پس از آن حكيم ، اثر شانه راست بجنبانيد . اسب در حال بجنبيد و بر هوا بلند شد و ايشان را برد تا اينكه شهر از نظر ايشان ناپديد گشت . دختر بحكيم گفت :
كجاست آن سخنى كه از ملكزاده گفتى ؟ حكيم گفت : ملكزاده را خدا بكشد . كه پليدترين مردمانست . دخترك گفت : واى بر تو . چگونه فرمان خواجه را مخالفت كنى ؟ حكيم گفت : او خواجهء من نيست . مگر تو مرا نمىشناسى ؟ دختر گفت :
لا و اللّه . تو خويشتن به من بشناسان . حكيم گفت : من آن سخن را از راه حيلت به تو گفتم كه رسول ملكزاده هستم . و ترا فريب داده ، آتش حسرت بدل ملكزاده نهادم . بدان كه من از براى اين اسب بافسوس اندر بودم . از آنكه اين اسب ، صنعت منست و ملكزاده بر اين اسب دستيافته بود . و اكنون الحمد للّه كه من بر تو و اسب هردو دست يافتم و دل ملكزاده را بسوختم ، چنان كه او دل مرا سوخته بود . ديگر ترا هرگز نخواهد ديد . ولى تو خوشدل باش كه من از براى تو از او