تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
اثرى از دختر نيافت . پس از آن با خود گفت : اين دختر ، خاصيت اين اسب را از كجا دانست ؟ كه من خاصيت اسب را بر او نشناسانده بودم . شايد حكيمى كه اين اسب ساخته بود ، به او برخورده ، او را بپاداش بديهاى پدر من برده است . پس از آن ملكزاده ، باغبانان ؟ باغ را بطلبيد . بايشان گفت : آيا شما كسى ديديد كه از اينجا بگذرد و يا به اين باغ درآيد ايشان گفتند : ما كسى جز حكيم فارسى نديديم . كه او بباغ درآمد كه گياهان از بهر دارو جمع آورد . چون ملك‌زاده سخن ايشان بشنيد ، دانست كه حكيم ، دخترك را برده . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و شصت و سوم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملكزاده چون سخن ايشان را بشنيد ، دانست كه حكيم ، دختر را برده . از قضا وقتى كه ملكزاده دخترك را در باغ گذاشته ، نزد پدر رفته بوده است ، حكيم فارسى را گذر بدر قصر بيفتاد و اسب را در آنجا بديد . از ديدن او بسى فرحناك شد و اعضاى او را جستجو كرد . همه را سالم يافت و خواست كه او را سوار گشته ، برود . با خود گفت : البته ، ملكزاده با اين اسب ، كسى را آورده و او را اينجا گذاشته است . پس بقصر اندر شده ، دختركى ديد در آنجا نشسته كه بآفتاب همىماند . پس بدان دختر نظاره كرد . دانست كه همان دختر را ملكزاده آورده است و در اين قصر گذاشته ، خود بسوى شهر رفته است . در آن هنگام ، حكيم نزد آن ماه‌روى آمده ، زمين ببوسيد . زهره‌جبين چشم برداشته ، او را بديد . و او بسى زشت‌روى و بدصورت بود . به او گفت : تو كيستى ؟ حكيم گفت : اى خاتون ، من رسول ملكزاده هستم . امر فرموده تا ترا از اينجا بجاى ديگر كه به شهر نزديك است ، ببرم . دختر چون اين سخن بشنيد ، به او گفت : ملكزاده در كجا است ؟ حكيم گفت : در شهر به پيش پدر خويش است و به زودى بسوى تو خواهد آمد . دختر به او گفت : مگر ملكزاده جز تو كسى نيافت كه بسوى