برسيدند . ملكزاده را فرح افزون گشت و خواست كه مملكت پدر را به دختر باز نمايد و به او معلوم كند كه مملكت پدر او بزرگتر و وسيعتر از مملكت پدر دختر است . پس او را در پارهء از باغها كه پدرش از بهر تفرج بدانجا آمدى ، فرود آورد و او را در قصرى كه از براى پدرش مهيّا بود ، جاى داد و اسب را در قصر بگذاشت و دختر را بنگاهدارى اسب بسپرد . و به او گفت : در همينجا بنشين تا رسول من بسوى تو آيد . كه من اكنون بسوى پدر هميروم تا از براى تو قصرى .
جداگانه مهيّا كنم و شوكت خود را به تو بازنمايم . دختر ملك چون اين سخن بشنيد ، فرحناك شد و به او گفت : هرآنچه خواهى بكن .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و شصت و دوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، دختر ملك گفت : هرچه خواهى بكن . و دختر ملك را بخاطر گذشت كه او به شهر نخواهد رفت ، مگر بعزّت و شوكت بدانسان كه شايسته او باشد . پس ملكزاده ، دختر ملك را در آنجا گذاشته ، خود بنزد پدر بيامد .
چون پدر ، او را ديد ، بآمدنش فرحناك شد . و ملكزاده به پدر گفت : اى پدر ، بدان كه دختر ملك صنعا را آورده و در خارج شهر در يكى از باغها گذاشتهام و آمدم كه ترا آگاه كنم تا تو موكب مهيّا كرده ، بملاقات او بيرون روى و حشمت و شوكت و انبوهى لشكر خود به او بنمائى . ملك در حال امر كرد كه شهر را بيارايند و بزرگان دولت را با لشكريان جمع آورد و با حشمت كامل سوار گشت . و ملكزاده ، ذخيرهائى كه ملوك را شايد حاضر كرد و از براى دختر ، مكانى ملوكانه مرتب ساخت و در آن مكان ، كنيزكان هندى و رومى و حبشى حاضر آورد و كنيزكان در آنجا گذاشته ، خود بسوى باغ رفت و بقصرى كه دختر را در آنجا گذاشته بود ، درآمد . دخترك را در آنجا نيافت و اسب را نيز در قصر نديد .
آنگاه طپانچه بر سر و روى خود زد و جامه بر تن بدريد و بگرد باغ هميگرديد .