تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١
ملكزاده سخن او را بشنيد ، فرحناك گشت و اسب را نرم‌نرم همىراند كه دختر ملك آزرده نشود . هميرفتند تا اينكه مرغزارى خرّم كه چشمه‌هاى روان داشت ، بديدند . در آنجا فرود آمده ، بخوردند و بنوشيدند . پس از آن ملك‌زاده سوار گشته ، دختر ملك را نيز سوار كرد و در هوا همىرفتند تا به شهر پدر ملك‌زاده