را كار بدينگونه شد . و اما ملكزاده در هوا به شهر صنعاء هميرفت تا بدانجا رسيد كه پيشتر فرود آمده بود . در حال ، اسب آنجا گذاشته ، خود بسوى مكان دختر ملك برفت . دختر و كنيزكان و خادم را در آنجا كه ديده بود ، نيافت . كار به دو دشوار شد و اندوهناك گرديد و غرفههاى قصر را يكانيكان تفتيش مىكرد تا اينكه در غرفهء دختر ملك را ديد كه ببستر افتاده و كنيزكان به دو گرد آمدهاند .
ملكزاده بنزد ايشان درآمد و ايشان را سلام كرد . چون دخترك آواز ملكزاده بشنيد ، در حال ، بر پاى خاست و او را گرامى داشت . ملكزاده گفت : اى خاتون ، درين مدت از دورى تو بوحشت اندر بودم . دختر ملك گفت : مرا وحشت از تو افزونتر بود . اگر تو نه همين ساعت ميآمدى ، من هلاك ميشدم . ملكزاده گفت :
اى خاتون ، حالت من با پدر خويشتن چگونه ديدى ؟ به خدا سوگند اگر محبت تو در ميان نبود ، هرآينه او را مىكشتم . ولى از بهر خاطر تو او را نيز دوست دارم و آزردن او را نخواهم . دختر ملك به او گفت : اگر تو بار ديگر از من جدا شوى ، زندگانى من تباه خواهد شد . ملكزاده گفت : اگر تو مرا اطاعت كنى ، كارها آسان گردد . دختر ملك گفت : ديگر بهرچه تو گوئى ، مخالفت نكنم . ملكزاده گفت :
بايد به شهر من بيائى . دختر ملك گفت : بجان منّت دارم . ملكزاده چون اين سخن ازو بشنيد ، فرحناك شد و با او پيمان بست .
پس از آن به بام بيامدند . ملكزاده باسب سوار شد و دختر ملك را نيز سوار كرد و او را محكم ببست و اثر شانهء راست اسب را بجنبانيد . اسب ، ايشان را بر هوا بلند كرد . در آن هنگام ، كنيزكان فرياد برآوردند و مادر و پدر دختر را بياگاهانيدند . ايشان به بام قصر برآمده ، به هوا بنگريستند . اسب آبنوسين را ديدند كه در هوا هميپرد . ملك فرياد برآورد و گفت : اى ملكزاده ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه بر ما رحمت آور و ميانهء ما جدائى ميفكن . ملكزاده گمان كرد كه دختر از جدائى پدر و مادر پشيمانست . به او گفت : اى فتنه روزگار ، اگر خواهى ، ترا به پدر و مادر بازگردانم . پريزاد گفت : اى خواجه ، به خدا سوگند مراد من اينست كه هرجا تو باشى ، من با تو باشم . كه مرا محبّت تو از پدر و مادر مشغول كرده . چون
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 490
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٩٠