پدر را ديد كه از دورى او ملول و محزون نشسته . چون ملك او را بديد ، برخاسته ، او را در آغوش گرفت و فرحناك شد . آنگاه ملكزاده ، حكيمى كه اسب را ساخته بود ، جويان گشت . پدرش گفت : خدا آن حكيم را بركت ندهاد كه او سبب دورى تو از من گشت . و او اكنون بزندان اندر است . ملكزاده ، خلاص او را تمنا كرد . پس حكيم را از زندان بدرآورده ، در حضور ملك حاضر ساختند . ملك او را خلعت بداد و با او نيكوئيها كرد . ولى دختر به دو نداد .
حكيم از اين سبب خشمناك گرديد و دانست كه ملكزاده ، خاصيت اسب را دانسته و كيفيت سير او را شناخته . پس از آن ملك با ملكزاده گفت : مرا راى اينست كه تو بدين اسب نزديك نروى و پس از اين او را سوار نشوى . از اينكه تو حالت او را ندانى كه ازو بر تو مضرّت خواهد رسيد . ملكزاده ، ماجراى دختر ملك صنعا و آنچه با پدر او در ميان گذاشته بود ، با پدر خود بازگفت :
ملك گفت : اگر پدر آن دختر ، كشتن ترا ميخواست ، هرآينه ميكشت . و لكن ترا در اجل ، مهلتى بوده است .
پس از آن ملكزاده را شور دختر ملك صنعا در سرگرفت . برخاسته ، بسوى اسب رفت و بر اسب بنشست و اثرى را كه از جنباندن او اسب بر هوا مىشد ، بجنبانيد . اسب پريدن گرفت . چون بامداد شد ، ملك ، پسر را ديد كه بر هوا همىرود . بجدائى پسر افسوس خورد و بندامت اندر بماند كه : چرا اسب ازو نگرفتم ؟ و با خود گفت : اگر پسرم بار ديگر بسوى من آيد ، اسب ازو برگيرم . كه با بودن آن اسب از پسر ايمن نخواهم بود . پس از آن ملك از جدائى فرزند ، محزون گشته ، همىگريست .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و شصت و يكم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك از جدائى پسر محزون گشته ، همىگريسته . ملك