برفت و او را از آنچه با ملكزاده روى داده بود ، بياگاهانيد . دختر ملك بحسرت و افسوس اندر شد و در فراق او رنجور گشته ، ببستر افتاد . چون ملك او را بدان حالت بديد ، او را بسينهء خود گرفته ، چشمان او را ببوسيد و گفت : اى دختر ، حمد خدا بجا آور كه ما را از اين ساحر نجات داد . ملك ازين گونه سخنان با دختر خود گفت . ولى دختر بسخن او گوش نميداد و پيوسته ميگريست و اين ابيات همىخواند :
گرم بازآمدى محبوب سيماندام سنگيندل * گل از خارم برآوردى و خار از پا و پا از گل
گروهى همنشين من خلاف عقل و دين من * گرفته آستين من كه دست از دامنش بگسل
اگر عاقل بود داند كه مجنون صبر نتواند * شتر جائى بخواباند كه ليلى را بود منزل
دختر با خود گفت : به خدا سوگند كه خوردنى نخورم و نوشيدنى ننوشم تا خداى تعالى ، ميانهء من و او را جمع آورد . ملك را از اين كار ، اندوهى بزرگ روى داد و كار دختر بر ملك دشوار شد و از براى دختر ، محزون بود و هرچه با دختر ملاطفت مىكرد ، او را وجد و عشق ، زياد مىشد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و شصتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، دختر را عشق و وجد زياده ميشد . ملك را با دختر ، كار بدينجا رسيد . و اما ملكزاده ، نام شهر ملك پرسيده بود . و آن شهر ، صنعاء يمن بوده است . چون ملكزاده بر هوا بلند شد ، در رفتن بشتابيد تا به شهر پدر رسيد و در بام قصر پدر فرود آمد . اسب در آنجا گذاشته ، خود بنزد پدر رفت .