چون شب سيصد و پنجاه و نهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، حاجبان ملك گفتند : گمان داريم كه اين پسر ديوانه باشد و بسا هست كه در اين كار ، رازى بزرگ باشد كه ما آن را ندانيم . پس اسب را بدست گرفته ، بياوردند و در پيش روى ملك بداشتند . مردم بدان اسب گرد آمدند و او را نظاره كرده ، از حسن صفت و از خوبى زين و لگام او شگفت ماندند . ملك ، آن اسب را تحسين كرد . پس با ملكزاده گفت : اسب همين است ؟
ملكزاده گفت : آرى و به زودى از او عجايبها خواهى ديد . ملك به او گفت : اسب خود بگير و سوار شو . ملكزاده گفت : او را سوار نشوم تا لشكريان از من دور شوند . پس ملك ، لشكريان را فرمود از گرد آن اسب پراكنده شدند و يك تيررس از او دور گشتند . ملكزاده گفت : ايها الملك ، من باسب خود سوار گشته ، بسپاه تو حمله آورم و ايشان را به چپ و راست پراكنده كنم و زهرهء ايشان را بشكافم . ملك گفت : هرآنچه خواهى ، بكن . كه ايشان نيز هرآنچه خواهند ، مضايقت نكنند . پس ملكزاده بر اسب بنشست . و لشكر ، صفها بياراستند . يكى گفت : چون اين پسر برسد ، او را بسنان نيزها برداريم . و يكى ديگر ميگفت :
به خدا سوگند ، كشتن اين جوان خوبرو كاريست دشوار . و ديگرى مىگفت : به خدا سوگند كه ازين جوان ، كارى بزرگ روى خواهد داد . پس چون ملكزاده بر پشت اسب قرار گرفت ، اثرى را كه اسب از جنباندن آن بر هوا ميشد ، بجنبانيد . و سپاهيان نظاره ميكردند كه اسب بجنبش آمد و بدانسان كه اسبها خود را جمع كنند ، خويشتن را جمع كرد و بر هوا بلند شد . ملك بانگ بر سپاهيان زد كه : تا اين پسر از دست نرفته ، او را بگيريد . در آن هنگام وزير گفت : اى ملك ، بمرغان پرنده چگونه توان رسيد ؟ و كار اين جوان ، شرى بود بزرگ . خدا ترا از او خلاص كرد . تو حمد خدا بجا آور .
چون ملك اين را از ملكزاده بديد ، بسوى قصر بازگشت و بسوى دختر