تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 486

مساهمون:

ص٤٨٦
نخواهم شد . ملك گفت : هرآنچه خواهى بكن . پس ملكزاده همىرفت تا بميدان برسيد و لشكر را نظاره كرد و انبوهى ايشان را بديد . آنگاه ملك با لشكريان گفت كه : اين پسر ، دختر مرا خواستگارى همىكند . من هرگز از او خوبروىتر و دليرتر جوانى نديده‌ام . او را گمان اينست كه تنها ، همهء شما را غلبه خواهد كرد و دعوى مىكند كه اگر شما صد هزار باشيد ، در پيش او خطرى نخواهد داشت . اكنون شما با او بمبارزت برآئيد و او را طعمهء سنان نيزها بكنيد . كه او كارى بزرگ در پيش گرفته . پس از آن ملك بملكزاده گفت : اين تو و اين لشكر . اكنون هنگام آزمايش است . ملكزاده گفت : اى ملك ، انصاف نكردى . من چگونه با ايشان پياده مبارزت كنم ؟ ملك گفت : من اسبان خود را به تو بنمايم . هراسبى كه از آن بهتر نباشد ، اختيار كن . ملكزاده گفت : اسب‌هاى تو مرا پسند نمىافتد . و من سوار نشوم ، مگر بر اسبى كه خود سوار او گشته ، بدينجا آمدم . ملك گفت : اسب تو كجاست ؟ ملك‌زاده گفت : مرا اسب در بام قصر است . ملك چون اين سخن بشنيد ، گفت : اين نخستين دروغى است كه گفتى . اسب چگونه در بام قصر قرار گيرد ؟ پس ملك روى بحاجبان كرده ، گفت : به بام قصر برويد و هرچه كه به بام قصر مىبينيد ، بياوريد . لشكر ملك از سخن ملك‌زاده در عجب بودند و با يكديگر ميگفتند كه : اسب چگونه از نردبان به زير خواهد آمد ؟ پس فرستادگان ملك به بام قصر برفتند و اسبى را ديدند ايستاده ، كه ازو نيكوتر اسب نديده بودند . آنگاه پيش رفته ، ديدند كه آن اسب از آبنوس و عاج است . چون حاجبان ملك اين را بديدند ، به يكديگر نگاه كرده ، بخنديدند و گفتند : با چنين اسب ، آن هنرها كه آن پسر گفت ، نخواهد بود . اين پسر گمان داريم كه ديوانه باشد . ولى به زودى كار او بما آشكار خواهد شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .