من اشارت كنم ، بپذيرى . ملك گفت : اشارت كن . ملكزاده گفت : يكى از اين دو كار كن : يا امشب من و تو مبارزت كنيم . هركه آن ديگرى بكشد ، او بسلطنت سزاوارتر است . و يا اينكه امشب مرا بدينجا بگذار . چون بامداد شود ، با سپاه و غلامان خود بمبارزت بيا . ولى شمارهء سپاه با من بگو . ملك گفت : مرا سپاه ، چهل هزار سوار است ، بجز غلامان كه خاصان من هستند و ايشان نيز چهل هزارند .
ملكزاده گفت : چون آفتاب برآيد ، تو با سپاه و غلامان به مبارزت من بدرآى و بايشان بگو كه اين پسر ، دختر مرا خواستگارى كرده و با من پيمان بسته كه با همهء شما مبارزت كند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و پنجاه و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ملكزاده به او گفت : و بايشان بگو اين پسر را دعوى اينست كه شما را غلبه خواهد كرد . پس مرا بگذار با ايشان مبارزت كنم . اگر ايشان مرا بكشند ، راز تو پوشيده خواهد ماند و اگر بديشان غلبه كنم ، شايستهء دامادى تو خواهم بود . چون ملك اين سخن بشنيد ، راى بپذيرفت و او را از اين سخنان ، بزرگ شمرد . پس آنگاه بحديث گفتن بنشستند و ملك ، خادم را پنهانى بفرمود كه بسوى وزير رفته ، وزير را بجمع آوردن لشكر بفرمايد . پس خادم بسوى وزير رفت و او را از فرمان ملك بياگاهانيد . در حال ، وزير ، سرهنگان لشكر بخواست و ايشان را فرمود كه آلت حرب پوشيده ، سوار شوند . ايشان را كار بدينگونه شد .
و اما ملك ، پيوسته با ملكزاده در حديث بود تا اينكه صبح بدميد . آنگاه ملك برخاسته ، بتخت مملكت بنشست و لشكر را سوارى فرمود . و از براى ملكزاده ، اسبى از خاصيان خيل بياوردند و زين مرصع به دو بنهادند . ملكزاده به او گفت : اى ملك ، تا من بلشكر نزديك نشوم و ايشان را معاينه نبينم ، سوار