تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 484

مساهمون:

ص٤٨٤
آرى . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و پنجاه و هفتم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون ملكزاده ، ملك را با تيغ بركشيده ديد كه بديشان حمله كرد ، با دختر گفت : پدر تو همينست ؟ گفت : آرى . در آن هنگام ، ملكزاده بر پاى خاست و شمشير برداشته ، بانگى بلند بر ملك زد . ملك او را از خود دليرتر يافته ، شمشير در غلاف كرد و بايستاد و با ملك‌زاده بملاطفت گفت : اى جوان ، تو از آدميانى يا جنيّان ؟ ملكزاده گفت : اگر نه من حرمت تو و دختر ترا نگاه ميداشتم ، هرآينه خون ترا ميريختم . چرا بجنيّانم نسبت دهى ؟ و حال آن‌كه من پسر پادشاهى هستم كه اگر اراده كند ، مملكت و سلطنت از تو بگيرد و مال ترا بغارت برد . چون ملك سخن او را بشنيد ، بر خويشتن بترسيد و به او گفت : اگر تو از اولاد ملوك هستى ، چگونه بقصر من آمدى و به دختر من از كجا رسيدى و چرا خود را شوهر او دانستى و اين دعوى چرا كردى كه او را به من تزويج كرده‌اند ؟ من بسى پادشاهان و پادشاه‌زادگان را كه دختر از من خواستكارى كرده‌اند ، كشته‌ام . اگر من بانگ بر غلامان خود زنم و بكشتن تو فرمان دهم ، ترا كه از كشته شدن خلاص خواهد كرد ؟ چون ملك‌زاده اين سخنان بشنيد ، بملك گفت : مرا از تو عجب آمد و از نادانى تو بشگفت اندرم . كه دختر ترا كدام شوهر است كه از من بهتر و برتر باشد ؟ تو مگر از من دليرتر كسى ديدهء ؟ گفت : لا و اللّه ، نديده‌ام . و لكن همىخواهم كه تو او را آشكار خواستگارى كنى تا من او را به تو تزويج كنم . زيرا در ميان ملوك به بيغيرتى ، ثمر خواهم شد . ملكزاده به او گفت : تو نيكو گفتى . و لكن اى ملك ، اگر غلامان و خادمان تو جمع آيند و مرا چنان كه تو گمان كردهء ، بكشند ، باز خويشتن را رسوا خواهى كرد و پارهء مردم ، سخن ترا راست و پارهء دروغ خواهند دانست . راى صواب اينست كه تو آنچه
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 484 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى