پس از آن كنيزكان بسوى خادم رفته ، او را به هوش آوردند . خادم ، هراسان برخاست و شمشير خود را جستجو كرده ، نيافت . كنيزكان گفتند : آنكه ترا بى خود انداخت و شمشير از تو گرفت ، اينك با دختر ملك نشسته است . و اين خادم را ملك بپاسبانى آن دختر برگماشته بود . پس خادم برخاسته ، بسوى ايشان بيامد و پرده بيك سو كرده ، دختر را ديد با آن ملكزاده نشسته ، بحديث اندرند . خادم بملكزاده گفت : يا سيدى ، تو از انسيان هستى يا از جنيّان ؟ ملكزاده به او گفت :
اى پليدترين غلامان ، چگونه اولاد ملوك را از جنيّان همىشمارى ؟ پس از آن ، شمشير بدست گرفته ، بغلامك گفت : من داماد ملك هستم و ملك ، دختر خود به من تزويج كرده . چون خادم اين سخن ازو بشنيد ، گفت : يا سيدى ، اگر از آدميان باشى ، دختر ملك ، جز تو كسى را نشايد و تو بر او از ديگران سزاوارترى . پس از آن خادم فريادزنان و جامهدران و خاك بر سركنان بسوى ملك برفت .
چون ملك فرياد خادم بشنيد ، به او گفت : ترا چه روى داده ؟ خادم گفت :
اى ملك ، دختر خود را درياب . كه يكى از جنيّان در صورت آدميان نزد دختر تو آمده . چون ملك اين سخن بشنيد ، قصد كشتن خادم كرد و به او گفت : چرا از دختر من تغافل كردى كه اين سانحه به دو روى داده ؟ پس از آن ملك روى بقصرى كه دختر در آنجا بود ، بگذاشت . چون بقصر برسيد ، از كنيزكان پرسيد كه : دختر مرا چه روى داده ؟ گفتند : اى ملك ، ما با او نشسته بوديم كه اين پسر ماهروى با تيغ بركشيده بيامد و گفت كه ملك ، دختر خود را به من تزويج كرده . و بجز اين ، چيز ديگر نميدانيم و او را نمىشناسيم كه از آدميان است يا از جنيّان .
و لكن اى ملك ، او بسى پاكدامن و باادبست . كه كار زشت ازو سر نزده . چون ملك اين سخن بشنيد ، خشمش فرونشست و پرده را نرمك برداشت . ديد كه پسر پادشاه با دخترك خود نشسته ، بحديث اندرند . ولى آن پسر در غايت نيكوئى و در نهايت خوبروئى است . ملك از غيرتى كه داشت ، خوددارى نتوانست كرد . او را پرده برداشته ، با تيغ بركشيده بسان غول بديشان حمله كرد .
چون ملكزاده بديد ، با دختر ملك گفت : پدر تو همين است ؟ دخترك گفت :
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 483
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٨٣