تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 482

مساهمون:

ص٤٨٢
بديد كه بسوى آن مكان همىآيد . چون در آن روشنائى تامل كرد ، ديد كه خادمى با تيغ بركشيده و جماعتى از كنيزكان و دختركى آفتاب‌روى در ميان ايشانست . و در خوبى چنان بود كه شاعر گفته :
اى عارض تو چون گل و زلف تو چو سنبل * من شيفته و فتنه آن سنبل و آن گل بر دانهء لعل است ترا نقطهء عنبر * بر گوشهء ماهست ترا خوشهء سنبل تو سال و مه از غنج خراميده چو كبكى * من روز و شب از رنج خروشيده چو بلبل
و آن دخترك ، دختر ملك آن شهر بوده است و پدرش از غايت محبت كه با او داشت ، اين قصر از براى او بنا كرده بود . و هروقت كه آن دخترك تنگدل ميشد ، با كنيزكان خود بسوى اين قصر آمده ، يك روز در آنجا بسر ميبرد . پس از آن بسراى پدر بازميگشت . اتفاقا دخترك با كنيزكان در آن شب از بهر تفرج بقصر اندرآمدند . در آن هنگام ملكزاده بايشان برسيد . طپانچه بدان خادم زد و او را بى خود بينداخت و شمشير ازو گرفته ، روى بكنيزكان آورد و ايشان را به چپ و راست پراكنده كرد . چون دختر ملك ، حسن و جمال او را بديد ، گفت : شايد تو آن باشى كه دى ، مرا از پدر خواستگارى كردى و او خواهش ترا نپذيرفت ؟ و او را گمان اين بود كه زشت‌منظرى . به خدا سوگند پدرم دروغ گفته . تو بس خوبروى هستى . از قضا ، خواستگار او پسر ملك هند و زشت منظر بوده است . دختر ملك گمان كرد كه اين ملك‌زاده ، همانست كه او را خواستگارى كرده . پس روى به او آورد . كنيزكان به دختر ملك گفتند : اين نه آنست كه ترا خواستگارى كرده . كه او زشت‌روى بود و اين پسر بسى خوبرويست . و آن‌كه ترا خواستگارى كرده و پدرت خواهش او را نپذيرفته ، شايسته خدمتگزارى اين نتواند بود . و لكن اى خاتون ، كار اين جوان كاريست بزرگ .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 482 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى