تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 481

مساهمون:

ص٤٨١
روان داشت . با خود گفت : كاش ميدانستم كه اين شهرچه نام دارد و در كدام اقليم است . چون روز به آخر رسيده بود ، با خود گفت : من از براى خود ، بهتر از اين شهر جائى نخواهم يافت . به از آن نيست كه امشب در اين شهر بروز آورم . چون روز برآيد ، بسوى مملكت خود بازگردم و ماجراى خود با پدر بگويم و از آنچه در اين اسب ديدم ، او را بياگاهانم . پس جائى را تفتيش ميكرد كه در آنجا كسى او را و اسب را نبيند . ناگاه در ميان شهر ، قصرى بلند بديد . با خود گفت كه : اين قصر از همه مكانهاى شهر بهتر است . پس اثرى را كه از جنبانيدن او اسب به زير مىآمد ، بجنبانيد . در حال ، اسب فرود آمد و به بام قصر برسيد . آنگاه ملكزاده از اسب فرود آمد و بر بام قصر بنشست تا اينكه دانست كه مردم آن بخفتند . و چون ملكزاده از ساعتى كه از پدر جدا گشته ، خوردنى نخورده بود ، از غايت گرسنگى ، از جاى برخاستن نميتوانست . با خود گفت : البته چنين قصر از خوردنى خالى نخواهد شد . پس اسب در همانجا گذاشته ، بلب بام درآمد . نردبانى در آنجا بديد . از نردبان به زير آمده ، ساحتى يافت خرم‌تر از ساحت بهشت . از آن مكان عجب آمدش و در بنيان نيكوى آن خيره ماند و لكن در آن قصر ، انيسى نيافت و كسى نديد . بحيرت اندر بايستاد و به چپ و راست نظاره ميكرد و نميدانست كه بكدامين سوى رود . با خود گفت : به از آن نيست كه من به همان مكانى كه اسب در آنجاست ، بازگردم و امشب در نزد اسب بسر برم . چون بامداد شود ، سوار گشته ، روانه شوم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و پنجاه و ششم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملكزاده گفت : نزد اسب شب را بسر برم و چون روز برآيد ، سوار گشته ، روانه شوم . پس ملكزاده ايستاده و متفكر بود كه ناگاه پرتوى را