بشناسم . ملك گفت : اى فرزند ، او را تجربت كن . در حال ، ملكزاده برخاست و بر اسب سوار شد و پايهاى خود بچسبانيد . ولى اسب از جاى خود نجنبيد .
ملكزاده گفت : اى حكيم ، كجاست آن ادعا كه تو كردى ؟ پس در آن هنگام ، حكيم بنزد ملكزاده ، آمد و اثرى را كه در آن اسب تعبيه كرده بود ، بجنبانيد . در حال ، اسب بجنبش آمد و بر هوا بلند شد و ملكزاده را بسوى هوا برد و پيوسته او را همىبرد تا از چشمها ناپديد گشت .
در آن هنگام ، ملكزاده را پشيمانى دست داد و در كار خود بحيرت اندر ماند و با خود گفت كه : اين حكيم در هلاك من حيلتى ساخت . پس از آن در جميع اعضاى آن اسب تامل كرد . چيزى بمانند سر خروس در شانهء راست او بديد و همچنين در شانه چپ او نيز صورت سر خروسى بديد . با خود گفت كه :
در اين اسب بجز اين دو نشانه چيزى نمىبينم . پس اثرى را كه در شانهء راست اسب بود ، حركت داد . اسب ، رفتن بسوى بالا شديدتر كرد . پس از آن ، اثر شانهء چپ را بجنبانيد . از بالا رفتن بازماند و پيوسته بسوى زمين فرود ميآيد . و ملكزاده ، خويشتن را در خانهء زين نگاه داشته بود .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و پنجاه و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ملكزاده ، خويشتن را در خانهء زين نگاه داشته بود . چون ملكزاده اين حالت بديد و منفعت اسب بدانست ، دلش بر آن شاد و مسرور گشت و شكر خداى تعالى بجاآورد و پيوسته بسوى زمين همىآمد و روى اسب را بهرسو كه قصد ميكرد ، همىگردانيد تا اينكه ملكزاده ازين سوى و آن سوى رفتن ، مقصود حاصل كرد . روى اسب بسوى زمين بازگردانيد و بشهرها و درياها تفرج ميكرد و هيچيك از آنها را نميشناخت . و از جملهء شهرها كه ميديد ، شهرى بود در ميان ارض خضرا كه خرم و سبز بود و درختان و چشمهاى