تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 479

مساهمون:

ص٤٧٩
خداوند طاوس گفت : خاصيت اين طاوس اينست كه هرچند ساعت از شب و روز گذرد ، اين طاوس بشمارهء آن ساعت ، بال و پر بزند و آواز دردهد . خداوند بوق گفت : اگر اين بوق بدروازهء شهر بگذارى ، از براى آن شهر بجاى پاسبان خواهد بود . اگر دشمنى خواهد كه به شهر درآيد ، اين بوق آواز دردهد . پس آن دشمن را بشناسند و او را بگيرند . و خداوند اسب گفت : خاصيت اين اسب اينست كه چون كسى بدين اسب سوار شود ، بهرشهرى كه قصد كند ، اين اسب ، او را بدان شهر برساند . ملك گفت : تا منفعت‌هاى اين صورتها تجربت نكنم ، شما را انعام نخواهم داد . پس از آن طاوس را تجربت كرد . بدانسان يافت كه خداوند طاوس گفته بود . آنگاه بوق را تجربت كرد . بدانسان يافت كه خداوند آن گفته بود . ملك به آن دو حكيم گفت : آنچه از من تمنّا داريد ، بكنيد . ايشان گفتند : بهر يكى از ما يكى از دختركان خود تزويج كن . ملك بهر يكى از ايشان ، يكى از دختركان تزويج كرد . آنگاه حكيمى كه خداوند اسب بود ، پيش‌آمد و زمين ببوسيد و گفت : اى ملك جهان ، به من نيز انعام كن ، بدانسان كه بياران من انعام كردى . ملك گفت : تا خاصيت اسب ندانم ، ترا انعام نخواهم كرد . پس در آن هنگام ، پسر پادشاه آمده ، گفت : اى پدر ، من بدين اسب سوار شوم و او را تجربت كنم تا خاصيت او