رفتيم و دريچه را بسته يافتيم . خليفه گفت : اى وردان ، در بگشاى كه اين در را جز تو كس نتواند گشود . كه اين گنج را بنام تو طلسم كردهاند . پس من پيش رفته ، دست بدان سنگ نهادم . آن سنگ به آسانى بلند شد . خليفه به من گفت : بدرون شو و آنچه كه مال در اينجا هست ، بدر آور . كه جز تو كس بدينجا نتواند رفت و كشتن آن خرس و زن در دست تو بود و جز تو كس نميتوانست اين كار بكند . و اين واقعه در نزد من مكتوب بود و من پيوسته بانتظار بودم كه اين واقعه كى روى دهد . وردان گفته است كه : من بدان مكان ، درون شدم و هرچه در آنجا بود ، بدر آوردم . پس خليفه فرمود چارپايان حاضر آورده ، گنج را با چارپايان بدار الخلافه نقل كردند و آنچه كه در قفس بود ، او را به من بداد . من او را گرفته ، بخانهء خود آمدم و از براى خود ، بازارى خريده ، دكانى گشودم . و آن بازار اكنون موجود است و او را بازار وردان نامند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و پنجاه و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ،
حكايت اسب آبنوس
از جملهء حكايتها اينست كه : در روزگار قديم ، ملكى بود ذو شوكت و خداوند حشمت و سه دختر آفتابرو و يك پسر قمرمنظر داشت . روزى از روزها ملك بر تخت نشسته بود كه سه تن از حكيمان به پيش او درآمدند كه يكى از ايشان طاوسى داشت زرين و با ديگرى بوقى بود سيمين و با سيمين ، اسبى بود از عاج و آبنوس . ملك بايشان گفت : اينها چيستند و چه منفعت دارند ؟