چون شب سيصد و پنجاه و سوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن زن گفت : اى وردان ، سخنى با تو بگويم كه سبب سلامت و بىنيازى تو باشد و يا اينكه با من مخالفت كنى كه سبب هلاك تو باشد .
من گفتم : سخن ترا بنيوشم . هرآنچه خواهى بگو . زن گفت : چنانچه اين خرس را سر بريدى ، مرا نيز سر ببر و از اين گنج ، حاجت خود بگير و از پى كار خود شو . من به او گفتم : من از اين خرس بهترم . تو ازين كار توبه كن و بسوى خدا بازگرد تا من ترا تزويج كنم و باقى عمر را ازين گنج بعيش و شادى بسر بريم .
گفت : اى وردان ، محالست من پس از او زنده بمانم . به خدا سوگند كه اگر تو مرا نكشى ، من ترا بكشم و تو از من خلاص شدن نتوانى . مرا راى همين است . من به او گفتم : چون چنين است ، تو را نيز بكشم . پس گيسوان او را گرفته ، بدوزخش بفرستادم .
آنگاه بدان مكان نظر كردم . از زر و گوهر و نگين و لؤلؤ چندان بود كه هيچيك از ملوك ، جمع آوردن آنها نمىتوانست . پس من قفس حمال برداشتم و چندانكه مىتوانستم ، پر كردم و با لنگى كه در كمر داشتم ، سر او را بپوشيدم و از گنج بدرآمده ، همىرفتم تا بدروازه مصر برسيدم .
ناگاه ده تن از خادمان الحاكم باللّه و خليفه نيز از پى ايشان برسيدند . خليفه با من گفت : اى وردان . گفتم : لبيك ، ايها الخليفه . گفت : خرس را با آن زن كشتى ؟ گفتم : آرى ، ايها الخليفه . گفت : قفس بر زمين نه و خاطر ، آسوده دار . كه هرآنچه مال با تست ، از آن تو خواهد بود و كسى را با تو شركتى نيست . پس قفس به زمين نهادم و سر قفس باز كردم . خليفه آنها را بديد و با من گفت :
حكايت خرس با آن زن بازگو ، اگرچه من خود مىدانم و حاجت بشنيدن ندارم .
پس همهء ماجرا بازگفتم و خليفه ميگفت : راست ميگوئى . پس از آن ، خليفه گفت : اى وردان ، برخيز تا بسوى گنج بازرويم . من برخاستم با خليفه بدان مكان