تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦
بايستاد و قفس از دوش حمال بگرفت . من صبر كردم تا اينكه حمال را بازگرداند و خود بدان مكان بازگشت و هرچيزىكه در قفس بود ، بدرآورد و از من غايب شد . من نزديك آن سنگ بيامدم و سنگ از جاى خود بيك سو كردم . در زير او دريچه و نردبانى ديدم . از آن نردبان ، آهسته‌آهسته به زير رفتم تا اينكه بدهليزى برسيدم و در خانهء بديدم . بگوشه آن در تكيه دادم . پس در آنجا صفهء ديدم . بدان صفه برشدم و در آنجا منظرهء يافتم . چشم بمنظره بنهادم . آن زن را ديدم كه نرمهاى گوشت را گرفته ، در ديگى بگذاشت و باقى را بخرسى بزرگ كه در آن مكان بود ، بينداخت . آن خرس ، همهء آن را بخورد و آتش به زير ديگ همىكرد . چون گوشت پخته شد ، آن زن به قدر كفايت از آن گوشت بخورد و ميوه و نقل گذاشته ، كمى خود مىخورد كمى بدان خرس ميداد . تا اينكه ايشان را خستگى و خواب درگرفت . پس از آن هريكى از ايشان بى خود بيفتادند و جنبيدن نميتوانستند . با خود گفتم : اكنون هنگام فرصت است . فى الفور بساحت اندر شدم . ايشان را ديدم بسبب مشقتى كه بديشان روى داده بود ، رگى از ايشان نميجنبيد . و با من كاردى بود كه بيك حمله ، كمر اشتر ببريدى . پس من كارد بگرفتم و به حلقوم خرس بگذاشتم . از حلقوم او آوازى بزرگ مانند رعد بيامد . در حال ، زن هراسان بيدار شد . چون خرس را سر بريده و مرا كارد بر دست ايستاده ديد ، فريادى بلند برآورد كه من گمان كردم او را روان از تن بدر شد و به من گفت : اى وردان ، پاداش نيكوئيهاى من اين بود ؟ من به او گفتم : اى دشمن جان خود ، مگر آدمى در عالم نمانده كه تو با خرس دمساز مىشوى ؟ پس سر به زير انداخته ، مرا پاسخ نگفت و بسوى خرس نظر كرد و او را بدان حالت ديد . گريان شد و به من گفت : اى وردان ، كدام‌يك از دو كار ، ترا خوشتر است كه به تو بگويم و سبب سلامت تو باشد ؟ چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .