در مصر بود ، وردان نام كه گوشت گوسفند همىفروخت . و زنى همهروزه يك دينار پيش او ميآورد كه وزن آن يك دينار ، دو برابر و نصف يك دينار مصرى بود و حمالى نيز با خود همىآورد و به آن يك دينار ، گوشت خريده ، بحمال ميداد . زن از پيش و حمال از دنبال ميرفتند . الغرض ، آن مرد ، قصاب را ديرگاهى هرروز يك دينار از آن زن عايد ميشد . روزى از روزها وردان قصاب در كار آن زن بفكرت اندر شد و در غيبت آن زن از حمالپرسيد كه : هرروز با اين زن ، گوشت بكجا ميبرى ؟ حمال گفت : من از كار اين زن عجب دارم . كه او هرروز يك دينار گوشت و يك دينار ديگر ميوه و شمع و نقل خريده ، بدوش من بنهد و مرا با خود ببستان وزير برد و در آنجا چشمهاى مرا ببندد ، چنان كه هيچجاى را نتوانم ديد . پس من به او گويم كه : مرا بكجا ميبرى ؟ او مرا جواب نگويد تا اينكه در جائى بايستد و قفس از دوش من گرفته ، بر زمين نهد و مرا بمكانى كه چشمان مرا بسته بود ، بازگرداند و چشمان مرا بگشايد و ده درم به من داده ، مرا روانه كند . باز چون فردا شود ، چنان كند كه روز پيش كرده بود . وردان قصاب را از اين سخن ، فكرت افزون شد و بوسوسه اندر افتاد و آن شب را بحيرت بروز آورد . وردان قصاب گفته است . چون بامداد برآمد ، آن زن به عادت معهود ، يك دينار پيش من آورده ، گوشت بگرفت . و بحمال داده ، برفت . من دكان بشاگرد سپرده ، از پى او روان شدم ، چنانچه مرا نميديد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و پنجاه و دوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، وردان گفته : از پى او روان شدم ، چنانچه او مرا نميديد و من او را هميديدم تا اينكه از مصر بدر رفت و ببستان وزير برسيد . من در آنجا پنهان شدم تا او چشمان حمال ببست . و من درپى او از آن مكان به مكانى هميرفتم تا اينكه بكوهى رسيد و در آنجا بمكانى كه سنگى بزرگ بدانجا بود ،