تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
جمال و غنج و دلال بر همهء كنيزكان برترى داشت و از جملهء هنرهاى او بود كه عود به بيست و يك راه مىزد و آوازى چون داود داشت و اشعار نظم ميكرد و هفت قلم را نيكو مينوشت . متوكل به دو مفتون بود و ساعتى بجدائى او شكيبا نميشد . چون كنيزك ، ميل خليفه بدين پايه ديد ، بخليفه تكبّر كرد . خليفه بر او خشم آورده ، ازو دورى كرد و اهل قصر را از سخن گفتن به او منع نمود . كنيزك ديرگاهى بدينسان بماند . ولى متوكل را دل بسوى او مايل بود . روزى خليفه بنديمان خود گفت : من امشب در خواب ديدم كه با كنيزك خود ، محبوبه صلح كرده‌ام . نديمان گفتند : اميدواريم كه اين كار به بيدارى بشود . پس ايشان در سخن بودند كه خادمه برسيد و با متوكل بسرگوشى سخنى گفت . در حال ، خليفه از مجلس برخاسته ، بحرم‌سراى رفت . و سخنى كه خادمه بسرگوشى بخليفه گفته بود ، اين بوده است كه گفته بود : ما از حجرهء محبوبهء محبوبه ، آواز خواندن و عود زدن بشنيديم و سبب را ندانستيم . چون خليفه بحجرهء محبوبه رسيد ، شنيد كه عود هميزند و بآواز خوش ، اين ابيات همىخواند :
دوش ميديدى مرا در خواب خوش * كردى اندر خواب با من آشتى از رخ و زلفين من در چشم خويش * سنبل و نسرين و گل ميكاشتى صبحگاهان چون شدى بيدار باز * مر مرا در فرقتت بگذاشتى
چون متوكل كلام محبوبه را بشنيد ، از مضمون ابيات و از اين اتفاق غريب ، عجب آمدش كه محبوبه نيز در خواب ، مطابق خواب خليفه ديده بود . پس خليفه بحجرهء او درآمد . چون محبوبه آمدن خليفه بدانست ، بر پاى خاست و بپاى خليفه بيفتاد . خليفه او را گرامى داشت . محبوبه گفت : يا سيّدى ، همين واقعه را دوش من در خواب ديدم . پس از آن باهم صلح كردند و خليفه شبانروز در نزد او بسر برد و محبوبه ، نام خليفه را با مشك در عارض خود نقش كرده بود و خليفه را نام ، جعفر بود . چون خليفه ، نام خود را بر رخسار محبوبه با مشك نقش كرده ديد ، اين دو بيت برخواند :