چون شب سيصد و چهل و هفتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن مرد سائل با زن گفت : چيزى به من تصدق كن . زن گفت : چگونه توانم تصدق كرد ؟ كه ملك ، دست مرا خواهد بريد . سايل گفت :
بخاطر خدا صدقهء به من ده كه گرسنگى ، طاقت از من ببرده . آن زن چون نام خداى تعالى بشنيد ، دلش بسوخت و بدان سائل رحمت آورد و دو قرصه نان به او داد . چون اين خبر بسلطان كشور رسيد ، زن را طلب فرموده ، دو دست او را ببريد .
چندى بر اين بگذشت . ملك بمادر خويش گفت : ميخواهم كه زن خوبروئى به من تزويج كنى . مادر ملك گفت : بهمسايگى ما زنى است كه به خوبى در جهان نظير ندارد . ولى او را عيبى است بزرگ كه دستهاى او را بريدهاند .
ملك گفت : او را نزد من آوريد تا او را ببينم . او را بديد . به دو مفتون گشت و او را تزويج كرد . و اين همان زن بوده است كه بسائل ، دو قرصه نان داده و بدان سبب دستهاى او را بريده بودند . چون ملك او را تزويج كرد ، ساير همسران ملك به او رشك بردند و بملك نوشتند كه : اين زن ، زنى است فاجره . ملك سخن ايشان باور كرده ، مادر خود را فرمود كه او را از خانه بيرون كند و بصحرائى فرستاده ، در همانجا بگذارند . مادر ملك چنان كرد كه ملك گفته بود .
پس آن زن در صحراى بىآب و علف ، گريان و نالان و گرسنه و عطشان ، كودك بر دوش داشت و همىرفت تا بكنار نهر آبى برسيد . از غايت تشنگى ، زانوها به زمين نهاد كه آب بخورد . كودك از دوش او به آب اندر افتاد و زن در كنار نهر نشسته ، بكودك هميگريست كه ناگاه دو مرد برو بگذشتند و به او گفتند : ترا گريه از بهر چيست ؟ گفت : پسرى بر دوش داشتم . چون به آب خوردن بنشستم ، پسر به آب اندر افتاد . آن دو مرد گفتند : ميخواهى كه ما پسرت را از آب بيرون كنيم ؟ زن گفت : آرى . پس ايشان دعا كردند و هنوز دعاى ايشان تمام نشده بود