تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 460

مساهمون:

ص٤٦٠

چون شب سيصد و چهل و ششم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ابراهيم بن مهدى گفته كه : خداوند خانه چون مرا بشناخت ، بر پاى خاست و گفت : عجب داشتم كه چنين فضل و دانش ، جز تو كس را باشد . روزگار ، مرا بنعمتى بزرگ رسانيده كه شكر او نتوانم گفت و گمان ميكنم كه خواب مىبينم . و گرنه كى طمع ميكردم كه مرا دست ببار درخت خلافت رسد و چون تو شاهبازى پا بآشيانه محقّر من نهد و با من بمنادمت بنشيند ؟ آنگاه من او را بنشستن سوگند دادم . بنشست و از سبب حضور من در آن مجلس بازپرسيد . من قصه را آغاز تا انجام با او بيان كردم و هيچ‌چيز از او پوشيده نداشتم . و گفتم : از رايحهء طعام به مقصود رسيدم و اما از آن صدا ، نه . پس با من گفت : اميد است از صدا نيز بمراد خويشتن برسى . آنگاه رو بكنيزكى كرده ، گفت : اى فلانه ، فلانه را بگو كه بمجلس درآيد . پس كنيزكان خود را يكان‌يكان بخواست و به من بازنمود و من خداوند صدا را در ميان ايشان نديدم . آنگاه گفت : يا سيدى ، به خدا سوگند جز خواهرم كسى نمانده و لكن ناچار او را بنزد تو درآورده ، بازنمايم . مرا از حسن خلق او عجب آمد . گفتم : فداى تو شوم ، خواهر را بياور . در حال ، خواهر خود را بياورد و سخن گفتنش را به من بنمود . ديدم كه او خداوند صدا است . من به او گفتم : فداى تو شوم ، اين دخترك همانست كه من صداى او را شنيده‌ام . در حال ، غلامان را بحاضر آوردن شهود بفرمود و دو بدره زر سرخ حاضر آورد و بشهود گفت : اين سيد ما ابراهيم بن مهدى ، عمّ خليفه است . خواهر من فلانه را خواستگارى همىكند . من شما را گواه ميگيرم باينكه خواهر خود را به او تزويج كردم و يك بدره زر در مهر او دادم . پس از آن ، صيغه بخواند . من خود قبول كردم . آنگاه يكى از دو بدره را بخواهرش داده ، يكى ديگر بگواهان بخش كرده و روز بعد ، خواهرش را به خانهء من فرستاد . اى خليفه ، بجان تو سوگند كه آن مرد ، چندان جهيز با خواهر خود
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 460 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى