تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 459

مساهمون:

ص٤٥٩
نشاط روى داد . گفتم : اى دختر ، يك چيز ديگر باقى است . در حال ، دختر غضبناك گشته ، عود از دست بينداخت و گفت : كى بوده است كه شما چنين سفيهان و ناخردمندان بمجلس خود راه ميداديد ؟ من از گفتهء خود پشيمان شدم و حاضران را ديدم كه خيره‌خيره به من نظاره ميكنند . با خود گفتم : هرچه آرزوى من بود ، همه باطل شد . و در دفع ملامت ، حيلتى نيافتم مگر اينكه عود بخواستم و گفتم : اى دختر ، اكنون من آن راه را كه از تو فوت شده بود ، بزنم تا بر تو ظاهر شود . حاضران را از اين سخن ، جبين بگشود . و عود گرفته ، تارهاى او محكم كردم و اين دو بيت بخواندم :
آن سرو كه گويند به بالاى تو ماند * هرگز قدمى پيش تو رفتن نتواند دنبال تو بودن گنه از جانب ما نيست * با غمزه بگو تا دل مردم نستاند
دختر در حال ، برخاسته ، در پاى من افتاد و معذرت خواست و گفت : يا سيدى ، به خدا سوگند من رتبت ترا ندانستم و اين راه كه تو برزدى ، تا اكنون نشنيده بودم . پس حاضران را غايت طرب روى داده ، بملاطفت من بيفزودند و هريك از ايشان راهى ديگر و آوازى ديگر از من تمنّا كردند . من عود همىنواختم و همىخواندم تا اينكه ياران ، بى خود بيفتادند . خادمان ، مهمانان را برداشته ، بسوى منزل ايشان بردند و بجز دخترك و خداوند خانه ، كس نماند . آنگاه خداوند خانه با من گفت : يا سيدى ، مرا تا اكنون ، عمر بيهوده تلف گشته كه چون توئى را نشناختم . و لكن ترا به خدا سوگند ميدهد كه خود را به من آشكار كن . من خود را به دو آشكار نميكردم . و او سوگند داد تا من خود را برو بشناساندم . پس نام من بشناخت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .