گفتند : ما آن دو قرصه نانيم كه در راه خدا بسايل بدادى و بدان سبب دستهاى تو بريده شد . اكنون تو بسلامت فرزند و ببازگشتن دستهاى خود شكر كن و سپاس خداى تعالى بجاى آور . آن زن ، سپاس حق بگفت و شكر پروردگار بجاآورد .
حكايت عابد و فايدهء صدقه
و از جملهء حكايتها اينست كه : در بنى اسرائيل ، مردى بود عابد كه عيال او پنبه مىرشت . و آن مرد عابد ، ريسمان او را فروخته ، پنبهء ديگر مىخريد و فاضل قيمت را نان خريده ، در آن روز با عيال خود مىخورد . روزى از روزها مرد عابد بيرون آمده ، ريسمان بفروخت . در آن هنگام يكى از برادران دينى ، حاجت خود به دو شكايت كرد . آن مرد عابد ، قيمت ريسمان به او داده ، خود ، تهىدست بسوى عيال بازگشت . نه پنبه از براى رشتن خريد و نه طعام از براى خوردن بياورد . زن عابد گفت : چرا پنبه و طعام نياوردى ؟ گفت : كسى حاجت به من آورد . من قيمت ريسمان به او دادم . زن عابد گفت : ما را چه بايد كرد ؟ كه در نزد ما چيزى فروختنى نيست . و در پيش ايشان كاسهء شكسته و كوزهء سفالين بود .