بخانهء من بفرستاد كه خانه بر آن جهيزها تنگ آمد . پس از آن مرا از آن دخترك ، پسرى متولد شد و آن پسر ، همين است كه در پيش تو ايستاده . مامون را از جوانمردى آن مرد ، عجب آمد و بحاضر آوردن آن مرد بفرمود . چون آن مرد پيش خليفه حاضر آمد ، خليفه با او سخن گفت و از ظرافت و دانش و ادب او خيره ماند و او را از جملهء خواص و ندماى خود گردانيد .
حكايت زن صدقهدهنده
و از جملهء حكايتها اينست كه ملكى از ملوك بمردم شهر خود گفت :
هركس از شما چيزى تصدق كند ، دست او را ببرم . مردم از صدقه بازماندند .
كسى نميتوانست به كسى تصدق كند . اتفاقا روزى از روزها گدائى را گرسنگى بىطاقت كرده ، بدريوزگى بنزد زنى رفت و به او گفت : به من صدقهء ده .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .