مرد عابد ، آنها را برد . كسى آنها را نخريد و او در بازار ، حيران همىگشت كه ناگاه مردى بر او بگذشت كه ماهى گنديدهء داشت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و چهل و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، مردى برو بگذشت كه يك ماهى داشت گنديده و كس آن ماهى نميخريد . خداوند ماهى بمرد عابد گفت : آيا متاع نارواى خود بمتاع نارواى من ميفروشى ؟ مرد عابد گفت : آرى ، ميفروشم . پس كاسه و كوزه را به او داده ماهى ازو بگرفت و بسوى خانه بياورد . زن عابد گفت : ما اين ماهى گنديده چه كار كنيم ؟ عابد گفت : او را بريان كرده ، بخوريم . تا خدا روزى ما را برساند .
در حال ، زن عابد ، ماهى گرفته ، شكم آن را پاره كرد و در شكم او دانهء لؤلؤى يافت . عابد را خبر داد . عابد گفت : لؤلؤ را نظر كن . اگر او را سفته باشند ، مال ديگران خواهد بود و اگر ناسفته شود ، رزقى است كه خدا بما عطا فرموده . پس اين لؤلؤ را ديدند ناسفته بود . عابد ، او را پيش يكى از ياران خود كه بدانگونه چيزها شناسائى داشت ، ببرد . آن مرد گفت : اى فلان ، از كجا ترا اين لؤلؤ بهم رسيده ؟
عابد گفت : رزقى است كه خدا عطا فرموده . آن مرد گفت : مرا گمان اينست كه اين لؤلؤ بهزار درم ارزش دارد . و ليكن تو او را بنزد فلان بازرگان بر كه او را شناسائى بيش از من است . عابد ، لؤلؤ را بنزد بازرگان برد . بازرگان گفت : اين لؤلؤ را من بهفتاد هزار درم ميخرم . پس بازرگان قيمت بشمرد . عابد ، حمالان خواسته ، مال را به خانه برد . چون مال را بدر خانه رسانيد ، سائلى بيامد و به او گفت : از آنچه خدا به تو عطا فرموده ، به من نيز نصيبى ده . آن مرد بسائل گفت : ما ديروز چون تو بوديم . امروز كه خداى تعالى بما روزى عطا فرموده ، ما او را دو نيمه كنيم و نيمهء آن را به تو بدهيم . پس آن مرد عابد ، مال گرفته ، دو نيمه كرد . نيمى بسائل بداد .
سائل گفت : مال از بهر خود نگاه دار . خدا ازين مال ، ترا بركت دهاد . كه من