ناگاه صداى بسيار لطيف و زيبايى از دخترى بشنيدم كه من بهتر از آن نشنيده بودم و از شنيدن آن هوش من برفت و رايحهء طعام فراموش كردم و از پى آن بودم كه بدانم كه صدا از كيست كه ناگاه مردى ديدم خياط كه نزديك آن مكان نشسته . پيش او رفته ، او را سلام دادم و او مرا جواب سلام گفت . به او گفتم : اين خانه از آن كيست ؟ گفت : خداوند اين خانه ، مردى است بازرگان ، ابو سعيد نام و جز بازرگانان با كسى منادمت نكند . پس من و آن خياط در سخن بوديم كه دو مرد باوقار بزرگمنش از سر كوچه پديد شدند . خياط به من گفت : اين دو تن از خواص نديمان خداوند خانه هستند و پيوسته با او انيس و جليساند . من نام ايشان را از خياط ياد گرفتم و بسوى ايشان برفتم . چون بايشان برسيدم ، بايشان گفتم : فداى شما شوم . چرا درآمدن دير كرديد ؟ ابو سعيد در انتظار شما نشسته .
پس با ايشان همىرفتيم تا بدر خانه برسيديم . من به خانه اندر شدم و ايشان نيز از پى من درآمدند . چون خداوند خانه ، مرا با ايشان بديد ، گمان كرد كه من با ايشان يار هستم . برخاسته ، مرا تحيّت گفت و در صدر مجلس ، مرا جاى داد . پس از آن مائده بگستردند . من با خود گفتم : شكر خدائى را كه مقصود من از آن طعام حاصل كرد . اميد دارم كه مراد من از آن صدا نيز برآيد . پس از آن به مكان ديگر رفته ، بمنادمت بنشستيم . خداوند خانه را مردى ديدم لطيف و ظريف . و با من ملاطفت و مهربانى ميكرد ، به گمان اينكه من مهمان ميهمانان او هستم . و مهمانان نيز غايت ملاطفت بجا ميآوردند ، به گمان اينكه من از نديمان خداوند خانهام و پيوسته ايشان بر ملاطفت و مهربانى ميافزودند تا اينكه دختركى سروقد و ماهروى بيامد كه عود در كف داشته و با نغمههاى نشاطانگيز ، اين دو بيت همىخواند :
ساعتى كز درم آن سرو روان بازآمد * راست گويم بتن مرده روان بازآمد
تا تو بازآمدى اى مونس جان از در غيب * هركه در سر هوسى داشت از آن بازآمد
اى خليفهء جهان ، مرا از حسن و جمال و شعرهاى نغز آن دختر ، طرب و