من او را سرمايه كرده ، كسب حلال كنم و از حرام بىنياز شوم . پس از آن ، صندوق گشوده ، بوالى بنمود . و در صندوق ، زرّينهها و گوهرها و نگينها و لؤلؤها چندان بود كه والى از ديدن آنها بحيرت اندر شد و فرحى بزرگ ، او را روى داد . و خازن خود را بخواست و با او گفت : فلان بدرهء كه هزار دينار در او است ، حاضر آور .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و چهل و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، والى گفت : فلان بدره كه هزار دينار در او است ، حاضر آور . خازن ، همان بدره حاضر آورد . والى ، بدره را بدان مرد بداد . آن مرد ، بدره را بگرفت و شكرگويان از نزد والى بدرآمد و از پى كار خود برفت . چون بامداد شد ، والى ، زرگران و گوهرشناسان حاضر آورد و آنچه بصندوق اندر بود ، بديدند . همهء زرها مس و گوهرها و نگينها شيشه بودند . والى از اين قضيه با اندوه بازگشته ، بطلب آن مرد بهرسو خادمان بفرستاد . ولى هيچكس او را پديد آوردن نتوانست .
حكايت ابراهيم بن مهدى
و از جملهء حكايتها اينست كه : خليفه مامون الرشيد بابراهيم بن مهدى گفت : طرفه حكايتى كه تو آن را ديده باشى ، حديث كن . ابراهيم گفت :
ايها الخليفه بدان كه من روزى به قصد تفرّج بيرون رفتم . مرا گذر بمكانى افتاد كه در آنجا رايحهء طعامى استشمام كردم و نفس من به آن طعام مشتاق گشته ، حيران بايستادم . نه از آن مكان ، گذشتن مىتوانستم و نه قدرت رفتن بدان مكان داشتم .