حكايت علاء الدين و دزد
و از جملهء حكايتها اينست كه : علاء الدين والى ، شبى از شبها در خانهء خود نشسته بود كه مردى نيكوصورت و خوشمنظر با خادمى كه صندوقى در سر داشت ، بدر خانهء علاء الدين آمده ، بيكى از غلامان او گفت كه : بنزد امير رفته ، او را آگاه كن كه قصد من اينست با او در يك جا جمع آيم . كه مرا با او راز نهفتهء است . غلامك بنزد علاء الدين بيامد و او را از واقعه آگاه كرد . علاء الدين بحاضر آوردن آن مرد بفرمود . چون آن مرد به خانه درآمد ، امير ، او را نكوصورت و خوشمنظر يافت و در پهلوى خود ، او را جاى داد و او را گرامى داشت و به او گفت : چه حاجت دارى ؟ آن مرد گفت : من از راهزنان هستم و همىخواهم كه در دست تو توبه كنم و بسوى خدا بازگردم . و قصد من اينست كه تو مرا يارى كنى كه من به تو پناه آوردهام . و اين صندوق كه با من است ، در او چيزهاست كه چهل هزار دينار قيمت دارند و تو بدين صندوق ، سزاوارتر از ديگران هستى .
و لكن تمنّاى من اينست كه از مال خالص حلال خود ، هزار دينار به من بدهى كه