بنزد ياران برد و ايشان را از ماجرا آگاه كرد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و چهل و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن مرد دزد ، آنچه او را با صيرفى و كنيزك در ميان گذشته بود ، بياران بازگفت . ياران او گفتند : به خدا سوگند كارى كه تو كردهء ، نيكو عيارى است و همهكس نتواند چنين كارى كند . و لكن اين كار ، خلاف جوانمردى است . همين ساعت ، صيرفى از آبخانه بدر آيد . چون بدره را نبيند ، كنيزك را بيازارد . اگر تو عيار جوانمرد هستى ، كنيزك را از آزار خلاص كن . آن مرد عيار گفت : انشاء اللّه كنيزك و بدره هردو را خلاص كنم . پس آن مرد دزد بخانهء صيرفى بازگشت . ديد كه صيرفى ، كنيزك را از براى بدره همىآزارد در حال ، در بكوفت . صيرفى گفت : كيست ؟ دزد گفت : من غلامى هستم از همسايهء دكان تو كه در قيصريه دارى . خواجهام ترا سلام مىرساند و ميگويد كه از چه ره گذر ، ترا حال دگرگون گشته و چرا بدرهء زر بر در دكان انداخته ، رفتهء ؟ كه اگر مردى بيگانه ، بدره را بديدى ، در حال بگرفتى . خدا را با تو بسى عنايت است كه بدره را جز خواجهء من كس نديد و گرنه ترا بدره تلف ميشد . پس از آن ، مرد دزد ، بدره بيرون آورد و بصيرفى بنمود . چون صيرفى بدره بديد ، گفت : همين بدره از منست آنگاه دست برد كه بدره را بگيرد . دزد به او گفت : به خدا سوگند كه بدره به تو ندهم تا چيزى ننويسى و مهر نكنى كه در نزد خواجه ، حجّت من باشد كه من ميترسم تو بدره بگيرى و در نزد خواجه ، تصديق من نكنى . پس صيرفى به خانه بازگشت كه وصول بدره را در ورقهء بنويسد . عيار در حال ، بازگشته ، از پى كار خود برفت و كنيزك خلاص شد .