پاسبانان ، عجب آمد . بايشان گفتم : دهقان ، چه چيز همراه داشت ؟ گفتند :
خورجينى در پشت خر داشت . پرسيدم كه : بخورجين اندر چه بود ؟ پاسبانان گفتند : نميدانيم . گفتم خورجين در نزد من حاضر آوردند . چون خورجين بگشودم ، مردى كشته در خورجين ديدم . با خود گفتم : سبحان اللّه . سبب كشته شدن اين دهقان ، نبوده است مگر ستمى كه به اين مظلوم كرده .
حكايت عيار و اقرار او
و از جملهء حكايتها اينست كه : مردى از صيرفيان ، بدرهء زر سرخ با خود داشت و از دزدان همىگذشت . يكى از عياران گفت كه : من مىتوانم كه اين بدره از اين مرد بدزدم . ياران او گفتند : چگونه خواهى دزديد ؟ آن عيار گفت :
نظاره كنيد تا چگونه خواهمش دزديد . پس آن عيار از پى صيرفى روان شد تا اينكه صيرفى به منزل خويش رفت و بدره را بر طاقچه گذاشته ، خود بآبخانه رفت و از كنيزك ابريق خواست . كنيزك ، ابريق پر از آب كرده و از پى او برفت و در خانه را باز گذاشت . فى الفور آن مرد عيار به خانه درآمد و بدره بگرفت و