تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣
رفتم . ايشان را ديدم . چنان بودند كه غلامك گفته بود . بايشان گفتم : كار شما چيست ؟ گفتند : ما دزدان هستيم و امشب غنيمتى بزرگ بدست آورده‌ايم و او را پيشكش تو گردانيده‌ايم تا در اين تنگدستى كه تو بسبب او اندوهناك هستى ، از آن يارى جوئى و وام خود را ادا كنى . من بايشان گفتم : آن غنيمت كجاست ؟ در حال ، ايشان صندوقى بزرگ پر از ظرف‌هاى زرين و سيمين حاضر آوردند . چون من او را بديدم ، فرحناك شدم و با خود گفتم : وام خود را از اين صندوق بدهم و از براى من دو برابر وام ذخيره خواهد ماند . پس من صندوق گرفته ، به خانه درآوردم و با خود گفت : نه از جوانمردى است كه ايشان را تهىدست روانه كنم . پس آن صد هزار دينار نقد را كه جمع آورده بودم ، بايشان بدادم و شكر احسان ايشان بجاى آوردم . ايشان زرها بگرفتند و از پى كار خود برفتند و هيچكس از اين كار آگاه نشد . پس چون بامداد شد ، هرچيز كه بصندوق اندر بود ، مسينش يافتم كه زراندود كرده بودند و همهء آنها برابر پانصد درم نبود . پس من از تلف شدن زرهاى خود و بفريبى كه از ايشان خورده بودم ، اندوهناك و محزون گشتم . و عجبتر حكايتى كه در زمان ولايت به من رفته است ، همين بود ، و السلام . پس از آن والى مصر قديم برخاست و گفت : ايها السلطان ، عجبتر حكايتى كه مرا روى داده ، اينست كه : من ده تن از دزدان را بدار كشيدم و هريكى را از چوبى جداگانه آويختم و پاسبانان بحراست ايشان بگماشتم . پس چون فردا شد ، بپاى دار رفتم كه كشته‌گان را نظاره كنم . دو كشته از يك چوب آويخته ديدم . بپاسبانان گفتم كه : اين كار كه كرده است و آن چوبى كه اين كشته به او آويخته بود ، كجاست ؟ پاسبانان ، حقيقت حال از من پنهان داشتند . آنگاه من قصد آزردن ايشان كردم . گفتند : ايها الامير ، بدان كه ما دوش خفته بوديم . چون بيدار شديم ، ديديم كه يكى از دار آويخته‌گان گريخته و چوب دار را برده است . بدين‌سبب ، ما از تو بهراس بوديم كه ناگاه دهقانى ديديم كه خرى در پيش داشت . ما او را گرفته ، بكشتيم و بجاى گريخته ، از همين چوبش بياويختيم . اى پادشاه ، مرا سخن