تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
گفتم كه : اين مال از ايشان بگيرم و اين كرّت راز ايشان پوشيده دارم . اگر كرّت ديگر بايشان دست بيابم ، انتقام از ايشان بكشم . پس در مال طمع كرده ، مال بگرفتم و ايشان را به حال خود گذاشته ، بازگشتم . و هيچ‌كس از كار من آگاه نشد . روز ديگر نشسته بودم كه رسول قاضى درآمد و به من گفت : ايها الوالى ، قاضى تو را همىخواهد . من برخاسته ، بسوى قاضى رفتم و سبب را نمىدانستم . چون بنزد قاضى رسيدم ، آن دو شاهد عادل را با خداوند خانه در آنجا نشسته يافتم . پس خداوند خانه برخاسته ، سيصد هزار دينار به من ادعا كرد و محضرى بدرآورد كه آن دو شاهد عادل بادعاى او شهادت داده بودند . پس در نزد قاضى بگواهى آن دو عادل ، ادعاى او ثابت شد و قاضى ، مرا برد كردن آن مبلغ بفرمود . من از ايشان بيرون نيامدم ، مگر اينكه سيصد هزار دينار از من بگرفتند . من از كردهء خود پشيمان بودم و در غايت خجلت بازگشتم . پس والى بولاق برخاست و گفت : ايها الملك ، عجبتر حكايتى كه مرا روى داده ، اينست كه من وقتى سيصد هزار دينار مديون شدم و از هجوم دين‌خواهان برنج اندر بودم . پس هرچه داشتم ، بفروختم . صد هزار دينار جمع آوردم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و چهل و سوم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، والى بولاق گفت : صد هزار دينار جمع آوردم و در كار خود بحيرت اندر بودم . تا اينكه شبى از شبها من در آن حالت نشسته بودم كه ناگاه در بكوفتند . غلامى را گفتم : ببين كه بر در كيست ؟ غلام بيرون رفت . چون بازگشت ، ديدم كه گونهء او زرد گشته و تن او همىلرزد . به او گفتم : ترا چه روى داد ؟ گفت : بر در ، مردى ديدم كه جامهء پوست در بر و تيغ در دست داشت و جمعى در همين هيئت با او بودند و ترا همىخواهد . پس شمشير بگرفتم و بيرون
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 452 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى