تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١

چون شب سيصد و چهل و دوم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك ناصر به آن سه تن واليان گفت كه : ميخواهم عجيبترين واقعهء كه در زمان ولايت هريك از شما روى داده ، براى من بيان كنيد . والى قاهره گفت : ايها الملك ، عجيبتر حكايتى كه در اين ولايت به من روى داد ، اينست كه درين شهر ، دو مرد بودند كه بقروح و دماء و جراحات و اموال ، شهادت ميدادند و گواهى ايشان بسى معتبر بود . ولى ايشان بلهوولعب ، حريص بودند و من به هيچ حيلت بديشان راه نمييافتم كه ايشان را گرفته ، انتقام بكشم . پس من باده‌فروشان و خداوندان خانهايى را كه از براى فساد مهيا بود بسپردم كه وقتى آن دو عادل در مكانى بباده‌گسارى بنشينند ، خواه با همديگر باشند ، خواه تنها ، مرا آگاه كنند و از من پوشيده ندارند . اتفاقا در يكى از شبها مردى پيش من آمد و به من گفت : اى والى ، آن دو عادل در فلان كوچه بفلان خانه اندرند كه مسكر همىخورند و منكر هميكنند . پس من برخاسته ، با غلام خود ، پنهانى بسوى ايشان برفتم و هميرفتم تا بدر خانه برسيدم . در بكوفتم . كنيزكى بدرآمده ، از براى من در بگشود و به من گفت : تو كيستى ؟ من جواب رد نكرده ، به خانه اندر شدم . آن دو عادل را ديدم كه با خداوند خانه نشسته و شاهد و شراب در پيش دارند . چون مرا بديدند ، برخاسته ، به من تعظيم كردند و مرا در صدر جاى دادند و گفتند : آفرين بمهمان عزيز و نديم ظريف . پس از آن خداوند خانه از نزد ما برخاسته ، ساعتى غايب شد . چون بازگشت ، سيصد هزار دينار با خود بياورد و هيچ از من بيم نداشت . به من گفت : ايها الوالى ، تو بهر طور كه بخواهى ، بآزار ما قادر هستى . و لكن اين كار ، ترا جز رنج نيفرايد . بهتر اينست كه تو اين مال را بگيرى و راز ما پوشيده دارى . كه ستار ، نام بزرگ خداست و راز بندگان پوشيده داشتن ، دوست دارد . من با خود