چون شب سيصد و چهلم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن مرد بينوا از ديدن اين حالت بهراس اندر شد و از مشاهدهء خدم و حشم مدهوش گرديد . آنگاه پستر رفته ، در مكانى دور تر از مردم ، تنها بنشست و بحيرت به اين سوى و آن سوى نظاره ميكرد كه ناگاه مردى درآمد و چهار سگ شكارى با خود بياورد كه بر آن سگها گونهگونه حرير و ديبا پوشانده بودند و طوقهاى زرّين و سلسلههاى سيمين در گردن داشتند . پس آن سگها را هريكى به جائى جداگانه ببست و خود برفت . پس از زمانى از براى هريك از سگان ، ظرفهاى زرّينپر از طعام لذيذ بياورد و ظرفها در پيش سگان ، جداجدا بگذاشت و خود از پى كار خويش برفت . و آن مرد بينوا به آن طعامها نظاره كرده ، از شدت گرسنگى مىخواست پيش يكى از سگها رفته ، با او طعام خورد . ولى ترس مانع بود . آنگاه سگى از آن سگها بسوى آن مرد نظر كرد و بالهام غيبى ، حالت او بدانست و از ظرف طعام ، پستر ايستاد و آن مرد را به خوردن طعام اشارت كرد . آن مرد پيشآمده ، به قدر كفايت ، طعام خورد و خواست كه بيرون رود . سگ ، او را اشارت كرد كه اين ظرف را به قيمت طعام از بهر خود بگير . پس آن مرد ، ظرف بگرفت و از خانه بدر رفت و كسى بر اثر او نيامد . و از آن شهر به شهر ديگر سفر كرد . ظرف را در آن شهر بفروخت و به قيمت او بضاعت خريده ، بسوى شهر خود بازگشت و به بيع و شرى بنشست و وامهاى خود ادا كرد . و نعمت و بركت ، او را روى داد و ديرگاهى در شهر خود بسر برد .
پس از آن با خود گفت : ناچار من به شهر خداوند آن ظرف زرّين سفر كنم و از براى او هديتهاى شايسته برم و قيمت ظرفى را كه سگى از سگان او به من داده بود ، به او بدهم . پس هديههاى شايسته فراهم آورده و قيمت ظرف را برداشته ، سفر كرد . و شبانروز همىرفت تا آنكه بدان شهر برسيد . و در كوچههاى شهر بگرديد تا اينكه بدان محلّت رسيد . آن مكان را ديد خراب گشته