چون شب سيصد و سى و نهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ابو نواس گفت : سمعا و طاعة . و در حال ، اين ابيات برخواند :
دوش پاسى رفته از شب بيشتر * برد انديشه برون خوابم ز سر
گرد خانه گشتمى شوريدهوار * بر در هرحجرهء كردم گذر
گشتم و هنگام گشتن مر مرا * پيكرى آمد سياه اندر نظر
ليكن آن حورى سپيداندام بود * گشته در گيسو سراپا مستتر
طلعتش آزار ماه آسمان * قامتش آزرم سرو كاشمر
گفت با من از سر مستى و ناز * يا امين اللّه ما هذا الخبر
خليفه بابو نواس گفت : خدا ترا بكشد . گويا تو در نزد ما حاضر بودهاى .
آنگاه خليفه از براى ابو نواس ، خلعتى با هزار دينار ببخشود و ابو نواس ، شادمان از نزد خليفه بازگشت .