حكايت بخشش سگ
و از جملهء حكايتها اينست كه مردى وام بسيار داشت و بىچيز و بدروزگار بود . از تهىدستى ، اهل و عيال خود را ترك كرده ، از شهر بدرآمد و حيران همىرفت . پس از ديرزمانى بشهرى برسيد و بمذلت و خوارى بدان شهر درآمد و از گرسنگى و رنج سفر بتعب اندر بود . پس او را بيكى از كوچهاى شهر گذر افتاد . جمعى از بزرگان را ديد كه هميروند . با ايشان برفت تا به جائى برسيدند كه به مكان ملوك شبيه بود . آن مرد نيز با ايشان درون رفت . در صدر آن مكان ، مردى ديدند باوقار ، و جلالت و بزرگى از جبينش آشكار بود و غلامان و خادمان در پيش او صف كشيده بودند . چون آن مرد ، ايشان را بديد ، بر پاى خاسته ، بايشان اكرام كرد و آن مرد بينوا از ديدن اين حالت بهراس اندر شد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .