چون بامداد شد ، از زندانشان بدرآورد و مرد سپاهى را نيز بخواست و همىخواست كه ايشان را عقوبت كند . ناگاه مردى صفها شكافته ، پيشآمد و در پيش والى بايستاد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و چهل و يكم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، مردى صفها شكافته ، پيشآمد و در پيش والى و آن مرد سپاهى بايستاد و گفت : ايها الامير ، اين مردم رها كن . كه ايشان مظلومانند و مال اين سپاهى را من بردهام . و بدرهء او همين است كه از خورجين بدرآوردهام . پس بدره از آستين درآورد و در پيش والى و آن مرد سپاهى بنهاد . والى به آن مرد گفت : مال خود بگير . كه ترا بمردمان ديگر راهى نيست . حاضران ، آن مرد را دعا كردند . پس از آن ، آن مرد گفت : ايها الامير ، اينكه بدره را خود بنزد تو آوردم ، عيارى نبود . بلكه عيارى اينست كه اين بدره را دوباره از اين مرد سپاهى بربايم .
والى گفت : اى عيار ، چه كردى و بدره را چگونه ربودى ؟ گفت : ايها الامير ، من در مصر ببازار صيرفيان ايستاده بودم كه اين مرد ، اين زرها را صرافى كرده ، بهميان بنهاد . من كوچه بكوچه از پى او روان شدم و بدزديدن اين مال ، راهى نيافتم . پس از آن ، اين مرد سوار شده ، سفر كرد . من از پى او شهر به شهر همىگشتم و در گرفتن اين مال ، حيلتها به كار مىبردم . ولى بگرفتن اين مال ، راهى نيافتم . چون او بدين شهر درآمد ، من نيز از پى او درآمدم . چون بكاروانسرا فرود آمد ، من نيز در پهلوى او جاى گرفتم و بانتظار او بودم تا اينكه بخوابيد و نفير خواب از او بشنيدم . نرمكنرمك بسوى او رفته ، خورجين را با اين كارد بريده بدره بدين منوال بگرفتم . و دست برده ، بدره از پيش والى و سپاهى بگرفت و بيكسو رفت . مردم او را ميديدند و گمان ميكردند كه ميخواهد بايشان بنمايد كه بدره را از خورجين ، چگونه گرفته است . كه ناگاه او بدويد و