ببست و يك راه بزد . پس از آن به راه نخستين بازگشته ، با نعمهاى نشاطانگيز ، اين ابيات بخواند :
اى كه گفتى هيچ مشكل چون فراق يار نيست * گر اميد وصل باشد همچنان دشوار نيست
خلق را بيدار بايد بود ز آب چشم من * اين عجب كان وقت ميگريم كه كس بيدار نيست
نوك مژگانم بسرخى بر بياض روى زرد * قصهء دل مينويسد حاجت گفتار نيست .
چون كنيزك ابيات بانجام رسانيد ، گفت : ايها الخليفه ، من مظلوم هستم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و سى و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن كنيزك گفت : ايها الخليفه ، من مظلوم هستم . خليفه به او گفت : ترا كه ستم كرده ؟ كنيزك گفت : پسر تو ديرگاهى است كه مرا بده هزار دينار خريده و مىخواست كه مرا به تو بهدّيت دهد . دختر عم تو ، زبيده دو برابر قيمت مرا به پيش او بفرستاد و او را فرمود كه مرا درين غرفه جاى داده ، از تو پوشيده دارد . خليفه به او گفت : از من چيزى درخواست كن . كنيزك گفت : تمناى من از تو اينست كه مرا از اين وضع نجات دهى . خليفه وعده داد و كنيزك را در آنجا گذاشته ، برفت . چون بامداد در مسند خلافت بنشست ، ابو نواس شاعر را بخواست . چون ابو نواس در پيش خليفه بايستاد ، خليفه به او گفت : شعرى بخوان كه « يا امين اللّه ما هذا الخبر » در او باشد . ابو نواس گفت : سمعا و طاعة .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .