ظرفى زرّين به تو داده باشد و من قيمت آن ظرف را از تو بازپس ستانم ؟ اگر من از گرسنگى بميرم ، بانعام سگ خود باز نخواهم گشت . به خدا سوگند هديت ترا نپذيرم . بسلامت به شهر خود بازگرد . پس آن مرد ، پاى او را بوسه داده ، او را ثنا گفت و وداعش كرده ، بازگشت و هنگام وداع ، اين بيت را برخواند :
اى خدا تو منفقان را ده خلف * اى خدا تو ممسكان را ده تلف
حكايت عيار جوانمرد
و از جملهء حكايتها اينست كه در سرحدّ اسكندريه ، والى بود حسام الدين نام . شبى از شبها در مسند بزرگى نشسته بود كه مردى از سپاهيان بنزد او درآمد و به او گفت : ايها الوالى ، من امشب بدين شهر داخل شدم و در فلان كاروانسرا فرود آمدم و پاسى از شب را در آنجا بخفتم . چون بيدار شدم ، ديدم كه بدرهء كه دو هزار دينار در او بود ، از خورجين من گم شده . والى ، سرهنگان را فرمود كه هركس بكاروانسرا اندر بود ، حاضر آوردند و ايشان را تا بامداد بزندان بفرستاد .