و بجز بوم و غراب ، كس بدانجا نيست . از مشاهدهء اين حال ، پريشانخاطر شد و گفتهء شاعر بخواند :
آنجا كه بود آن دلستان با دوستان در بوستان * شد گرگ و روبه را مكان شد زاغ و كركس را وطن
كاخى كه ديدم چون ارم خرمتر از روى صنم * ديوار او بينم بخم مانندهء پشت شمن
چون آن مرد ، آن حالت بديد ، با حزنواندوه يار گشته ، بحسرت و افسوس ايستاده بود كه مرد مسكينى را بديد و از ديدن او باندامش لرزه افتاد و بر حالت او دلش بسوخت . به او گفت : هيچ ميدانى كه روزگار با خداوند اين خانه چه لعبت باخته و غلامان ماهروى و كنيزكان زهرهجبين او كجا شدند و بنيان اين خانه چرا ويران گشت ؟ آن مرد مسكين گفت : خداوند اين خانه ، من مسكين هستم كه حوادث روزگار ، مرا به اين روز انداخته . و لكن سخن پيغمبر عليه السلام ، عبرتگيرندگان را موعظتى است بليغ . كه آنجناب فرموده : خدا را فرض است كه در اينروزگار ، هيچكس را بلند نكند ، مگر اينكه او را پست گرداند . پس اگر مقصود ، سؤال كردن از سبب اين كار است ، از حادثات روزگار ، اين كارها عجب نيست . بدان كه من خداوند اين خانه بودم و غلامان ماهروى و كنيزكان زهره جبين ، مرا بودند . لكن روزگار ، روى از من بگردانيد و كنيزكان و زر و مال مرا ببرد و مرا بدين حالت بگذاشت و حادثاتى كه در نزد روزگار پوشيده بود ، روى به من آوردند . ولى اين سؤال تو سبب عجيبى دارد . سبب به من بازگوى و تعجب به يك سو بنه . آن مرد ، تمامت قصه به او بازگفت و به او گفت : اكنون ترا هديتى آوردهام و قيمت آن ظرف زرّين را كه سبب بىنيازى من شد و پس از خرابى ، باعث آبادانى من گرديد ، از بهر تو آوردهام . آن مرد چون اين سخن بشنيد ، سر بجنبانيد و بگريست و بناليد و گفت : اى فلان ، گمان ميكنم كه تو ديوانه باشى . از آنكه چنين سخن از عاقل سر نميزند . چگونه مىشود كه سگى از سگان من