ماند . و ديرگاهى خليفه با ايشان شب و روز بسر ميبرد . پس از آن خواجهء ايشان بجدائى كنيزكان طاقت نياورده ، مكتوبى بخليفه مأمون بنوشت و از محنت جدائى كنيزكان بخليفه شكايت كرد و در مكتوب ، اين دو بيتى نيز بنوشت :
در فرقت آن شش صنم سيمينتن * شش چيز جدائى بگزيد است از من
هوش از سر و رنگ از رخ و نور از ديده * صبر از دل و طاقت ز كف و جان از تن
چون مكتوب بخليفه برسيد ، كنيزكان را جامهء فاخر پوشانده ، شصت هزار دينار به ايشان بداد و ايشان را بنزد خواجهء ايشان فرستاد . كنيزكان در نزد خواجه حاضر آمدند . خواجه بايشان فرحناك گشت و با ايشان بخوشى بسر ميبرد تا هادم لذّات بايشان بتاخت .
حكايت بديههگوئى ابو نواس
و نيز از جملهء حكايتها اينست كه : خليفه هرون الرشيد را شبى از شبها بيخوابى بگرفت و او را فكرت بزرگ روى داد . پس برخاسته ، در اطراف قصر همىرفت تا اينكه بغرفهء برسيد كه پردهء برو آويخته بود . چون پرده بيك سو كرد ، در صدر غرفه ، تختى بديد و در آن تخت ، يكى سياهى پديد بود كه گويا كسى سياهرنگ در آنجا خفته و در چپ و راست او شمعها روشن بود . پس خليفه او را نظاره ميكرد . خليفه را از اين حالت ، عجب آمد و با خود گفت : اين شمع و تخت كجا و اين كنيزك سياه كجا ؟ پس بتخت نزديك رفت . ديد كه در روى تخت ، دختركى خفته و گيسوان بر رو انداخته . چون گيسوان بيك سو كرد ، ديد كه بآفتاب همىماند . كنيزك در حال ، از خواب بيدار شد و گفت : يا امين اللّه ما هذا الخبر ؟ 62 خليفه گفت : مهمان است . آمدهام تا به آواى عود گوش بسپارم .
كنيزك كه چنين شنيد ، برخاسته ، عود بدست گرفت ، تارهاى او را محكم كرد و