تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
پرنيان است . در ملاحت و ادب و فصاحت بغايت رسيده‌ام . مرا مزاح ، خوش است . اما تو اى كنيزك زردگون ، بسرگين همىمانى . ترا طلعت ، چون طلعت بوم است و طعم تو چون طعم زقوم . و از نكوئى در تو نشانهء نيست . و در وصف چون توئى ، شاعر گفته :
متنفّر ز بس‌كه مكروهى * از تو و صحبت تو عفريت است روى تو هست زرد چون كبريت * نفست همچو دود كبريت است
چون كنيزك سخن بانجام رسانيد ، خواجه به او گفت : بنشين چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و سى و هفتم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون كنيزك سخن بانجام رسانيد ، خواجه گفت : بنشين و بهمين‌قدر كفايت كن . پس از آن ، خواجه ميان كنيزكان اصلاح كرد و خلعتهاى فاخر بايشان پوشانيد و گوهرهاى گران‌بها بايشان ببخشود . چون مامون اين حكايت از محمد بصرى بشنيد ، گفت : يا محمد ، مكان آن مرد يمانى كجاست تا اين كنيزكان از براى من شرى كنى ؟ محمد بصرى گفت : ايها الخليفه ، شنيده‌ام كه خواجهء كنيزكان بايشان مفتون است و بجدائى ايشان شكيبا نتواند بود . مامون گفت : از براى هريك از كنيزكان ، ده هزار دينار ببر . پس محمد بصرى ، شصت هزار دينار برداشته ، بخانهء آن مرد يمانى رفت . چون بنزد او برسيد ؟ به او گفت : خليفه قصد خريدن كنيزكان تو دارد و شصت هزار دينار قيمت ايشان با من فرستاده . تو از بهر پاس خاطر خليفه ، كنيزكان را به فروش . آن مرد ، كنيزكان را بسوى خليفه بفرستاد . چون كنيزكان بنزد خليفه درآمدند ، خليفه ، مجلسى لطيف از براى ايشان مهيّا كرده ، با ايشان بصحبت و منادمت بنشست و از حسن و جمال و اختلاف الوان و حسن گفتار ايشان شگفت