و اى كنيزك گندمگون ، رنگ تو چون رنگ گاوميش است . مردمان از تو نفرت كنند و هرچيزىكه برنگ تو باشد و هرطعام كه رنگ تو دارد ، مسموم است . و رنگ تو از علامات حزن است . هرگز در و گوهر و سيم و زر برنگ تو نباشد . اگر ترا بيارايند ، زشت شوى و اگر آرايش تو برود ، زشتى تو بيفزايد . نه سياه هستى كه ترا تعريف كنند و نه سفيدى كه ترا توصيف گويند . و در تو هيچگونه خوبى نيست ، چنان كه شاعر گفته :
هركرا عقل بود پيشرو و راهنمون * نشود شيفته هرگز برخ گندمگون
چونكه آدم دل او ميل سوى گندم كرد * كرد از جنّت فردوس خدايش بيرون
خواجه ، او را گفت : بنشين . و بكنيزك گندمگون اشارت كرد . و او كنيزكى بود خوشسيما و سروبالا ، بديع الجمال و فرشته مثال و عنبرينموى و بهشتى خوى و لاغر ميان و فربه سرين . تنى داشت نرمتر از حرير و زلفكانى سياهتر از قير . در حال ، باشارت خواجه برخاست و گفت : حمد خدائى را كه مرا نيكو آفريده . نه فربهء ، مذموم هستم و نه لاغر شوم و نه چون مبروص ، سفيد و نه چون زنگيان ، سياه و پليد . بلكه رنگ من پسنديدهء خردمندان و برگزيدهء شاعران است .
كه گندمگون را بهر زبان مدحت گويند و او را بهمهء رنگها برتر شمرند ، چنانچه شاعر گفته :
آن سيهچرده كه شيرينى عالم با اوست * چشم مىگون لب خندان دل خرم با اوست
گرچه شيريندهنان پادشهانند ولى * او سليمان زمانست كه خاتم با اوست
خال مشكين كه بر آن عارض گندمگون است * سر آن دانه كه شد رهزن آدم با اوست
رنگ مرا ملوك رغبت كنند . و من لطيف است و قد من ظريف . و مرا تن ،