بزرگى شكم و فربهى ، ترا ملاحتى و لطافتى نيست . فربه را جز ذبح كردن نبايد و او را هيچگونه مدحت نشايد . و اگر كسى با تو مزاح كند ، به او خشم آورى . و غنج و دلال تو بسى زشت است . و اگر راه به روى ، خسته و درمانده شوى . و اگر چيز خورى ، سير نگردى . نه ترا حركتى هست و نه در تو بركتى . و ترا مشغله ، جز خور و خواب نباشد . گويا تو خيك هستى ، باد دميده . و يا پيلى هستى ، مسخ شده . در تو از خير ، هيچچيز نيست و شاعر در مذمت تو نكو گفته :
فربهان را نتوان داشت نهان در همهجاى * لاغران را بهمهجاى توان داشت نهان
سبكى شادى جانست و گرانى غم دل * بفروشم غم دل باز خرم شادى جان
جان سبك باشد و لاغر نبود جز كه سبك * تن گران باشد و فربه نبود جز كه گران
پس خواجه به او گفت : بنشين . آنگاه اشارت بكنيزك زرد كرده . كنيزك زرد بر پاى خاست و اشارت بكنيزك گندمگون كرد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و سى و ششم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، كنيزك زرد اشارت بكنيزك گندمگون كرده ، گفت : مرا خداى تعالى در قرآن ذكر كرده و مدحت گفته و رنگ مرا برنگهاى ديگر برترى داده و فرموده است :
صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِينَ .
61 مرا لون ، بهترين لونهاست و مرا رنگ بآفتاب و ماه و ستارگان ماند . من رشك ماه و مشترى و كشور صباحت و دلبرى هستم . رنگ من چون زر ، عزيز است . و در من بسى منفعتهاست . و در مدح چون منى ، شاعر گفته :
مهر وى منا اگر بود چهر تو زرد * خوش باش كه در خيل نكويانى فرد
تو پيش رو يكسره مهرويانى * چون پيشرو يكسره گلها گل زرد