او را كافيست و او پردهء احبابست . ايشان را از بدگويان و ملامتگران نگاه دارد .
و شاعر درين معنى ، نكو گفته :
امشب منم و صحبت آن سرو بلند * مى را ز لبش چاشنى داده بقند
اى شب اگرت هزار كار است مرو * اى صبح گرت هزار شاديست مخند
اگر من سياهى را چنان كه سزاوار است ، مدحت گويم ، در اوراق نگنجد .
ولى به همين مختصر اقتصاد كردم . و اما اى سپيدك ، لون تو لون بصر را ماند و جمال تو اندوه و غصه فزايد . و وارد شده است كه زمهرير ، عذاب اهل نكير است . و از فضيلت سياهى است كه كلام مجيد الهى را با مداد نويسند و مشك و عنبر را بسياهفامى ستايش ميكنند و به قيمت گران فروشند و از براى ملوك بارمغان برند . و اگر سياهى ، بهترين چيزها نميبود ، خدا او را مردمك ديده قرار نميداد . و شاعر در مدح من گفته :
هرگه كه كنم بعارضين تو نگاه * در ديدهء من تيره نمايد رخ ماه
تو مردمك چشم منى اى دلخواه * غم نيست اگر ديدهء تو هست سياه
خواجه به او گفت كه : بنشين كه همينقدر كفايتست . پس خواجه بكنيزك فربه اشارت كرد كه : برخيز . كنيزك فربه بر پاى خاست .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و سى و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، كنيزك فربه برخاست و اشارت بكنيزك لاغر كرد و گفت : حمد خدائى را كه صورت مرا نيكو آفريده و بفربهى ، حسن و جمال من بيفزوده . و مرا در كتاب عزيز ذكر فرموده و گفته است : 60
فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ .
و مرا چون باغى آفريده كه درو شفتالو و سيب و نار باشد . و مردمان ، مرغ فربه