مگر به شرطى كه ميانهء من و اوست . گفتم : چه شرط در ميان داريد ؟ سيده گفت :
عاشقان ، كس را از راز خود باخبر نكنند . آنگاه سيده ، دهان خود به گوش جبير بن عمير بگذاشت و به او سخنى نهفته گفت . جبير گفت : سمعا و طاعة . پس از آن جبير برخاسته ، يكى از غلامان را بيرون فرستاد . غلامك پس از ساعتى بازآمد .
قاضى را با دو شاهد حاضر آورده ، بقاضى گفت : عقد اين دخترك را به اين مبلغ از براى من تجديد كن . قاضى با سيده گفت : تو نيز راضى هستى ؟ سيده ، رضامندى آشكار نمود . آنگاه قاضى ، صيغهء نكاح دوباره بخواند . پس سيده بدور ، بدره گشوده ، مشتى از زر سرخ بقاضى و شهود بداد و بقيهء بدره را بجبير بن عمير تسليم كرد . پس قاضى و شهود بازگشتند . من با انبساط و عيش نشسته بودم تا اينكه شب از نيمه بگذشت . آنگاه با خود گفتم كه : ايشان هردو عاشقند و ديرگاهيست كه از هم جدا ماندهاند . بهتر اينست كه من همين ساعت برخاسته ، در غرفهء دور تر از ايشان بخسبم و ايشان را به يكديگر بگذارم . چون من برخاستم ، سيده به من گفت : ترا چه بخاطر گذشت ؟ من آنچه بخاطرم گذشته بود ، به او گفتم .
سيده گفت : بنشين . هروقت كه بخواهيم ، ترا روانه كنيم . من با ايشان بنشستم تا اينكه صبح نزديك شد . آنگاه سيده به من گفت : اى پسر منصور ، برخيز و بدان غرفهء ديگر شو . من برخاسته ، بدان غرفه رفتم و تا بامداد در آنجا بخفتم .
چون بامداد شد ، غلامكى طشتى و ابريقى بياورد . من وضو گرفتم و دوگانه بجاآوردم . نشسته بودم كه ناگاه جبير با همسرش بدرآمد . من ايشان را تهنيت گفتم و گفتم : هرچيزى را كه آغاز او سختى است ، در آخر بخوشى بدل شود . جبير گفت : راست گفتى . ما را فرض است كه ترا اكرام كنيم . در حال ، خازن خود را بخواست و به او گفت : سه هزار دينار زر سرخ بياور . خازن ، بدرهء كه سه هزار دينار در او بود ، بياورد . جبير به من گفت : اى پسر منصور ، اين هديت از من قبول كن و منتى بر جان من بنه . من به او گفتم : تا سبب جنون تو پس از جنون سيده ندانم ، هديت قبول نكنم . جبير گفت : اى پسر منصور ، بدان كه در ميان ما عيدى است كه او را عيد نوروز نامند و در آن روز ، مردمان بيرون آمده ،
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 430
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٣٠